| حکایت باقی | روایات راوی | داستان‌سرا | جُنگ صدا | معرفی سایت |

 


تاریخ تحولات جوامع بشری در ده ماده، به روایت «نصرت کریمی»

«نصرت کریمی» را کمتر کسی است که نشناسد. بازیگر قدیمی و توانای تئاتر، سینماگر و کارگردان معروف فیلم «محلل»، استاد فن بیان، صورتگر و مجمسه‌ساز، پرورندۀ انواع کاکتوس! نویسنده، مترجم و صاحب بسیاری کمالات دیگر.

ایشان با توجه به این نکته که مغز انسان ثمرۀ میلیون‌ها سال تکامل بیولوژیک بوده، و با نظر به تقسیم‌بندی مغز آدمی به دو نیم‌کره: یکی مربوط به امور عاطفی، احساسی، اشراقی و الهامی، و دیگری مرتبط با امور عقلانی، منطقی و علمی است، تاریخ تحولات جوامع بشری را در ده ماده خلاصه کرده‌اند.
. . [ ادامه مطلب . . . ]
 


«شب عروسی بابام» نوشتۀ «عباس پهلوان»

«. . . جونم واستون بگه، بابام با این‌دفعه، دو شبه که تو زندگی‌ش «صبح پادشاهی» رو می‌بینه! مقصودم اینه که رسما تو حجله عروسی می‌ره. اما دفعه سوم‌شه که زن می‌گیره. یعنی معصومه، زن سوم بابامه! خدا سایه‌اش رو از سر ما کم نکنه، خیال نمی‌کنم حالا حالاها بابام خودشو از تک و تا بندازه. . .» [ ادامه مطلب . . . ]
 


نگاهی به فیلم «قیصر» و قضیۀ آن سانسور «سه حرفی!»

 

تاریخ صد سالۀ سینمای ایران را اگر ورق بزنیم، بدون اغراق جایی از آن به فیلم «قیصر» می‌رسیم. چون نمی‌شود تاریخ سینمای ایران را نوشت و از «قیصر» ننوشت. «قیصر» به کلام دیگر فیلم «اولین‌ها» بود و هست. [ ادامه مطلب . . . ]
 

دوازدهم شهریور ماه، سالگشت روز خاموشی «آتش کاروان»

عکس از «مهرانه آتشی»
 برگرفته از فصلنامه «بررسی کتاب، ویژه هنر و ادبیات»

«. . . و این صدایی بود که ملتی به مدت نیم قرن با شنیدن آن از رادیو، صبح‌ها از بستر برمی‌خواست و با رنگ شاد و امیدوار آن روز را آغاز می‌کرد. [ ادامه مطلب . . . ]

 


 

در سرنوشت یک ملت، و در تاریخ هنر، گاه اثری چنان روح زمانه را تصویر می‌کند، و چنان حس و جان مردمان را بیان می‌کند که به‌عنوان جزئی پایدار از فرهنگ و تاریخ یک ملت، همواره برجا می‌ماند. ترانۀ «مرا ببوس» چنین بود. دو نسل از جامعۀ ما، درد و حزن و اندوه و شکست و مرگ خود را با ترانۀ «مرا ببوس»، و با صدای «حسن گلنراقی» گریستند.

«مرا ببوس» از دیروز تا امروز و همیشه، ترانۀ زندان و اعدام و پیشواز مرگ بوده و هست. و با این‌همه، سرودی از جنس امید و روحیه و مقاومت. سرودی از همدلی با هم‌پیمان‌ها و با آنها در دل توفان رفتن‌ها.  [ ادامه مطلب . . . ]
 

تاریخچۀ «سرود ملی» در ایران

از قطعه موسیقی بدون کلامی که موسیو «لومیر» فرانسوی به فرمان «ناصرالدین‌شاه» ساخت و نامش «سلام شاهی» بود گفتیم و از آنچه که به دستور «رضا شاه» توسط «شاهزداه محمد هاشم میرزا افسر» رئیس «انجمن ادبی ایران» و «غلامرضا خان سالار معزز» که از قضا او نیز شاگرد موسیو «لومیر» فرانسوی بود، با عنوان «سرود ملی» جهت استفاده در ساعت ورود و  دیدار رسمی «رضا شاه» از  کشور ترکیه تهیه شد هم نوشتیم، و حالا بخوانید داستانی از اجرای «سرود ملی» توسط دانشجویان ایرانی مقیم آلمان را در زمان حکومت «احمد شاه قاجار». [ ادامه مطلب . . . ]
 


 

چهارم شهریور ماه، سالمرگ مهدی اخوان ثالث

ما
یادگار عصمت غمگین اعصاریم

ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

با صدائی ناتوان‌تر زآنکه بیرون آید از سینه
روایان قصه‌های رفته از یادیم. . .

***

شهریور، فقط داغ نیست. سوز هم دارد. سوز از دست شدن کسانی از جمله «مهدی اخوان ثالث»، و داغ از دست رفتن «صمد» که بر دل ما و ارس نشست.

راست گفته باشم اینکه: راوی این حکایت که من کمترین باشم، چیز بیشتری از آنچه دیگران به آن خوبی و تفصیل نوشته‌ و می‌نویسند ندارد که در خور باشد. حرمت و حریم شاعر را اما لازم و بر خود واجب می‌دانم و یادش را گرامی.

نقد و نگرشی جامع و همه سویه به زندگی «اخوان ثالث» و آثار او را در اینجا بخوانید.
 

امروز از قاصدکی که در باد می‌گدشت نشانی خانۀ دوستی را شنیدم که در کوچه‌ باغ‌های آواز و ترانه نشسته و  آنجا منزل دارد. گو اینکه خود در پرسه‌های روزانه‌ام، از آن گذر گذشته و می‌گذرم، ولی این‌بار، دیدم آواز امروزش که  مثل هر روز، خوش خوانده بود و شیرین و دل‌نشین، با تلخی حقیقتی به‌هم نشسته و پیوسته بود که دل را می‌گزید و جان را به درد می‌آرزد. تو بگو انگار که حرف دل راوی این حکایت را زده باشد.

در توضیح آوازی که خوانده، نوشته: «بند دوم ترانۀ «مرا ببوس» است»، که نیست. [در بارۀ این ترانه بعد بیشتر خواهم نوشت.] و باز نوشته: «من خودم اجرای این بند را نشنیده‌ام و به احتمال زیاد شما هم نشنیده‌اید. . .»
[ + ]

این ترانه که «ستاره مُرد» نام دارد و با صدای «حسن گلنراقی» روی ملودی آهنگ ترانۀ «مرا ببوس» که پیش از آن خوانده بود، پیشکش دم گرم و کلام و قلم آوازه‌خوان روزانه‌هایمان.

ترانۀ «ستاره مُرد» را با صدای «حسن گلنراقی» از اینجا بشنوید!

[ + ]
 

 
 

از «ترانه ـ سرود»ها
«بی‌ستاره» با صدای «ویگن» 

در ایران، و بین ما ایرانیان شکل دیگری از این نوع ترانه و تصنیف وجود دارد که اصطلاحا با عنوان «ترانه ـ سرود» شناخته می‌شوند. ترانه‌هایی که با شعر و ابیاتی جهت‌دارانه و تبلیغ‌گرایانه، روی ملودی یا آهنگ ترانه‌ای معروف تنظیم، و در تکرار خود بر زبان‌ها افتاده. و از طرف دیگر، بوده و هستند ترانه‌هایی که بعد از اجرا و انتشار در گردش‌های گروهی سمپات‌ها در کوه، و یا در زندان‌های سیاسی، توسط زندانیان آنقدر خوانده و تکرار شده، تا جایی که امروزه در زمرۀ «ترانه ـ سرودهای انقلابی» شناخته شده، و از آن‌جمله به‌حساب می‌آیند. [ ادامه مطلب . . . ]
 

نگاهی به تاریخچۀ سانسور در ترانه‌سرایی ایران

«سانسور» با اینکه لغتی فرانسوی است و در اصل از آن کشور و زبان آمده، ولی چنان در مناسبات اجتماعی و بافت فرهنگی و هنری ما ایرانیان جا افتاده و خوش نشسته، که انگار از همان اول کلمه‌ای فارسی بوده و در معنای این لغت، نمونه‌های فراوان ایرانی‌ آن می‌تواند بهترین و رساترین آنها باشد. . .

دکتر «نیرسینا» در خاطراتش از ترانۀ «مرغ سحر» سرودهٔ «ملک‌الشعرای بهار»، می‌نویسد: «این مطلب شایستۀ توضیح است که برخی اشارات سیاسی و انتقادی که در اشعار بهار دیده و شنیده می‌شد، شهربانی آن‌زمان را که نظمیه می‌گفتند برانگیخت تا در همگی ترانه‌ها، به‌ویژه اشعار آن سرایندۀ مبارز که در هر مورد به کنایه یا صریح از اوضاع واحوال انتقاد می‌نمود بررسی کند و پخش چنین مطالب را ممنوع سازد.»  [ ادامه مطلب . . .  ]
 

روزگار غریبی‌ست نازنین!

حالا دیگر چند سالی شده که مرداد با داغ مرگ «شاملو» شروع می‌شود و تابستان با سوز از دست شدن «اخوان ثالث» به پایان می‌رسد.

در گرما گرم نوشتن‌های بسیاری که در این ایام هست و اینجا و آنجا می‌بینید و می‌خوانید، روای حکایات و کاتب روایاتی که این کمترین باشد، نقل ناگفته‌ای در بارۀ این بزرگان نمی‌دانم، و یا ـ راستش را گفته باشم ـ نمی‌توانم بنویسیم که برای شما تازگی داشته باشد. ولی دروغ چرا؟ از آن «غول زیبا» که حالا در عمق خاک جایی بر خط استوای زمین ماوا دارد هم نمی‌توان به این بهانه گذشت. پس به یادمان پنجمین سالمرگ «شاملو» صدا و ترانه‌ای از سروده‌های او را در اینجا می‌شنویم و بس.
 


 

اگر توفیق اجباری «مطالعه» و «نوشتن» را یکی از محسنات وب‌سایت یا وبلاگ داشتن بدانیم، آشنایی با دیگرانی که هر کدام مقیم گوشه‌ای از جهان هستند، ارزنده‌ترین امتیاز حضور در دنیای مجازی اینترنت است.

آشنایی با کسانی که قبلا جایی آنها را ندیده‌ای و شاید هرگز پیش نیاید که روزی یکدیگر را ببیند. ولی با این‌حال می‌بینی که در همین تماس‌های ایمیلی و چند خطی کوتاه، هم‌فکری و همراهی و همدلی آنقدر نزدیک و گرم و صمیمی است که انگار سال‌های سال است همدیگر را دیده و می‌شناسیم.

راستش، من که راوی کمترین این حکایت باقی باشم، از همان اولش هم شانس داشتن دوستان فراوان در دور و بر خود را نداشته‌ام. یعنی نه اینکه نبوده، چرا اتفاقا. ولی خب، چه کنم که یکی مرد و یکی مردار شد، و من هم شدم همانی‌ که به خشم خدا گرفتار شد! چرا؟ چون که میراث من از آنها، مرده‌ریگ خاطرات و یادهاشان است که گاهی در اینجای غربت و پرت‌افتادگی، خود عذابی‌ست الیم و عین همان خشم خدایی که آدمی گرفتارش می‌شود.

حالا از شما چه پنهان، بعد از انتشار دو یادمان «بیژن مفید و نمایشنامه شهر قصه» و «تاریخچۀ سرود بهاران خجسته‌باد!»، از روزنۀ کوچک صندوق‌خانۀ ایمیل راوی، تراشه‌های از نوری گرم و روشن و دل‌نواز، تابیدن گرفته که باعث امیدواری و مایۀ دلگرمی است.

جدا از ایمیل‌هایی رسیده‌ای که به مهربانی و از سر محبت و به تشویق نوشته شده بود و فکر کنم همه را جواب داده‌ام، دوستانی چند نیز به همدلی و همراهی، در وبلاگ‌ یا وب‌سایت‌های خود ضمن اشاره به آن مطالب، ضمنا من راوی را به مهر و دوستی نواخته‌اند که باید قبلا و قلبا از لطفی که داشته و دارند، صمیمانه سپاسمند باشم، که هستم.
 


 

شب‌های تهران، می‌کند پنهان
صحنۀ بسیار، از چشم انسان


یکی از قدیمی‌ترین ترانه‌هایی که مشخصا در باره شهر «تهران» سروده و اجرا شده، ترانۀ «شب‌های تهران» است که اول بار خواننده‌ای به‌نام «پروانه» آن را خواند.

این «پروانه» همان خواننده‌ای است که اول بار نیز ترانۀ معروف «مرا ببوس» را خواند. ترانه‌ای که ما بیشتر آن را با صدای «حسن گلنراقی» شنیده‌ایم.

ترانۀ «شب‌های تهران» با سروده‌ای از «کریم فکور»، آهنگ «مجید وفادار» و صدای «پروانه» از آن ترانه‌های اگر نگوییم نایاب، ولی خیلی کمیاب است که کمتر کسی آن را شنیده و به‌یاد دارد. [ ادامه مطلب . . . ]
 


شهر، شهر فرنگه، از همه رنگه، خوب تماشا کن


« اینجا شهر، شهر فرنگه، از همه رنگه، خوب سیاحت کن. چه تماشایی داره. اینجا رو که می‌بینی شهر فرنگستونه که جماعت کفار، گوش تا گوش وایسادن کنار رودخونه که کشتی بزرگی رو تموشا کنن. آقاجون خوب سیاحت کن. چه تماشایی داره. اینو که می‌بینی امیر ارسلان رومی‌یه که به قمر وزیر حرام‌زاده می‌گه: من پسر خواجه طاووس هستم ولی اون حرام‌زاده قبول نمی‌کنه. خوب سیاحت کن آقاجون. اینو که می‌بینی، پسر امیر ارسلان نیست، بچگی‌های خود منه که با مادرش داره بانک کارگشایی تا یه سینی رو به گرو بگذاره، و اینجام خیابون فردوسی‌یه که مث قلعۀ سنگ‌بارون باید با شمشیر زمرد نشون بازش کرد. شهر، شهر فرنگه، از همه رنگه، خوب تماشا کن. [ ادامه مطلب . . . ]
                                                                                        

 

* * *

 


 | حکایت باقی | روایات راوی | داستان‌سرا | جُنگ صدا | معرفی سایت |