| حکایت باقی | روایات راوی | داستان‌سرا | جُنگ صدا | معرفی سایت |

 


تفنگ سر پرت کو؟ ستار خان!

ستار خان!
ستار خان!
تفنگ سر پرت کو؟ ستار خان!
اسب تو آخورت کو؟ ستار خان!
ستار خان!
ستار خان!
خبر داری تو کوچه‌مون چه‌ها شده؟ ستار خان!
خبر داری تو خونه، خون به‌ پا شده؟ ستار خان!
ستار خان!
ستار خان!

بیست و پنجم آبانماه، سالگرد درگذشت «ستارخان»، سردار ملی بود. بهترین بهانه شاید برای اینکه سروده و صدای خستۀ «بیژن مفید» را در آوازی که از سر درد می‌خواند بشنویم.

 

* * *

شنبه ۲۱ آبانماه [۱۲ نوامبر]، مصادف با سالگرد درگذشت «بیژن مفید»، خالق نمایشنامۀ همیشه ماندگار «شهر قصه» بود.

ترانۀ بازخوانی شده‌ای از سروده و خوانده‌های او که اخیرا در آلبومی با نام «شهرقصه»، با صدای «حسین بختیاری» و موسیقی «سهراب و تهمورس پورناظری» به بازار آمده را به «یادنامهٔ بیژن مفید» اضافه می‌کنیم، و یاد و خاطر او را عزیز می‌داریم.

یادی از «برنامۀ کودک» رادیو ایران
پیش درآمد

 

سالها پیش، فیلمی می‌دیدم با بازی «جری لوئیس»، به‌نام «کشتی رو به باد ندی!».
حکایت گروهانی نظامی از نیروی دریایی بود که با ناوی عظیم‌الجثه و جنگی، ضمن انجام ماموریتی، جایی در اسکله‌ای لنگر می‌اندازند. گروهان به ترتیب درجه و سلسله مراتب نظامی، کنار هم به صف می‌ایستند. همه خسته از هفته‌ها روی آب بودن و در عجلۀ اینکه هرچه زودتر خود را به شهر بندری برسانند و دلی از عزا و تنی از کوفتگی درآورند.

فرمانده که اولین فرد از سر صف است، سلامی نظامی می‌دهد و در چند جملۀ کوتاه، مقطع و نظامی! مسئولیت فرماندهی و سرپرستی ناو را به معاون خود واگذار می‌کند و از کشتی خارج می‌شود. از خم اسکله نگذشته، معاون فرمانده، به همین شکل و شیوه، ضمن انجام سلامی نظامی، مسئولیت نگهداری  از کشتی را به بغل‌دستی خود که یک درجۀ نظامی از او پایین‌تر است می‌سپارد و ناو را ترک می‌کند. و همینطور این به بغل‌دستی، و آن به بغل‌دستی خود. . . تا آخر صف که دو نفر بیشتر باقی نمی‌ماند. سرجوخه‌ای، و سربازی که همانا «جری لوئیس» باشد.

سرجوخه اما آن سلام نظامی را هم به‌جا نمی‌آورد، سر زبانی، سرباز را می‌گوید که تا او برمی‌گردد، حواسش به کشتی باشد و می‌زند به چاک!

روی عرشه، زیر آسمان خدا، می‌ماند یک سرباز دست و پا چلفتی و چلمن و یک ناو جنگی نیروی دریایی آمریکا!

حالا سرتان را درد نیاورم که چه اتفاقاتی می‌افتد که بالاخره این کشتی با همۀ عظمتش ناپدید می‌شود. منظورم از این‌همه، آن صحنه از فیلم است که سرباز را که به‌هیچ‌وجه یادش نمی‌آید کجا و چطور کشتی را گم کرده! می‌سپارند دست خانم روانکاوی که استخدام ارتش آمریکاست و در کار خود خبره و زبده. تا بلکه شاید از طریق خواب مصنوعی و هیپنوتیزم بتواند واقعیت مربوط به مفقود شدن کشتی جنگی را از زیر زبان او بیرون بکشد.

در صحنه‌ای، خانم روانکاو می‌خواهد که سرباز در حالتی آسوده دراز بکشد و بگذارد تا در زمان و خاطره‌هایش تا آنجا که ممکن است به عقب برگردد. سرباز چنین می‌کند.

راونکاو هر از گاه جویا می‌شود که او حالا در کجای زمان گذشته‌اش است؟ آنچه که سرباز گزارش می‌دهد، مربوط به همین روزهای اخیر و یکی دو هفتۀ قبل است.

خانم روانکاو روی او متمرکز می‌شود و می‌گوید که قصدش این است که او خیلی به عقب برگردد. خیلی خیلی به عقب!

سرباز که همان «جری لوئیس» باشد. لحظه‌ای بعد در خوابی عمیق، ناگهان به گریه می‌افتد: «کشتی‌. کشتی‌ام»

خانم روانکاو خوشحال و خوشنود، تیز می‌پرد که: «خب، خب! کشتی چی؟ چی شد؟» که فیلم کات می‌شود به «جری لوئیس» با همان قد و قواره، زورچپان نشسته توی وان مخصوص شستشوی بچه‌ها و از کشتی کاغذی‌ کوچکی که روی آب خیس خورده، ناراحت و گریان که: «مامان! کشتی‌ام غرق شد». خانم راونکاو در خودش وا می‌رود: «نه دیگه اونقدر عقب. منظورم این نبود که اینهمه دیگه عقب بری». . .

حالا حکایت ماست که در این رجوع و رجعت‌هایی که به گذاشته و گذشته‌هایمان داریم، آنقدر عقب رفته‌ام که سر از دوران «برنامۀ کودک رادیو ایران» در آورده‌ام و خاطرۀ ترانه‌هایی که آن‌زمان‌ها و فقط در آن برنامه می‌شنیدیم.
[ ادامه مطلب . . . ]
 


« ایامکم سعیدا »
خاطره‌نوشته‌ای از راوی حکایت باقی

آنجا در خمِ بازارچۀ قدیمی محلِ ما، اما، سوزِ سردِ ماهِ میانی زمستان، هنوز میان‌داری می‌کرد. صبحِ کوچه‌های یخ‌زده و مغازه‌های بسته و رونقِ بی‌رمقِ بازارچه، تا نفسِ سردِ و خاکستری بعدازظهر. و عصرِ هیاهو و رفت‌وآمد و چادر و زنبیل و سبزی و گُرگُرِ تنورِ نانوایی محل و بوی خوشِ نانِ تازه.

صدا، صدای سیرسیرِ چراغِ زنبوری پایه‌بلند است و برقِ روی خرماهای سیاه و براق. بوی شیرینِ و طعمِ تُردِ زولبیاهای مُشبک و درشتی بامیه‌ها بود و صدای آرام‌بخشِ رادیوی قنادی سرِ گذر . . . [ ادامه مطلب . . . ]
 

« barev ویگن‌جان! »

باورم نمی‌شد. عکس «ویگن»، بر بلندای قاب و ویترین عکاسخانۀ سابق! انگار گوشۀ پردۀ خیمه را بالا زده بود و از زیر پرچم حسینه نگاه می‌کرد. همانطور مهربان و نجیب و ساکت. ایستادم. خودش بود. همان عکسی که از توی قاب، تمام آن سالهای قد کشیدن ما را به تماشا نشسته بود.  [ ادامه مطلب . . . ]
 


 

یاد آر! از عموهایت، از «مرتضا» سخن می‌گویم.

 
مرتضی کیوان و سیاوش کسرائی

بیست و هفتم مهر ماه [نوزدهم اکتبر]، مصادف بود با سالروز پنجاه و یکمین سال تیرباران نخستین گروه از افسران سازمان نظامی حزب تودۀ ایران. تنها فرد غیرنظامی این گروه، «مرتضی کیوان» بود. مظلوم‌ترین چهرۀ سیاسی معاصر، و درخشان‌ترین سیمای انسانی ـ فرهنگی عصر ما شاید. از «مرتضی کیوان» باید بیشتر از اینها گفت و نوشت. فرصتی درخور باید، تا از او آنگونه که شایسته و سزاوار اوست نوشت. در اینجا اما یاد عزیزش را با صدای «سیاوش کسرائی»، در داغنامۀ «پاییز درو»، و در شعری که «احمد شاملو» از «عموها» و «مرتضا» می‌گوید، گرم و عزیز می‌داریم. [ادامه مطلب . . . ]
 

از «امین‌الله حسین» تنها نامش را شنیده بودید؟
صدایش را هم بشنوید!

داشتیم آرشیو فایل‌های صوتی «رادیو جنگ صدا» را مرتب‌سازی و گروه بندی می‌کردیم، از حسن اتفاق، برخوردیم به فایلی که در اصل برنامه‌ای تنظیم شده و آماده، در معرفی «امین‌الله حسین» بود و لابلای مطالب آن، صدای این آهنگساز که به فارسی حرف می‌زند و چقدر هم شیرین و شنیدنی.

با توجه به علاقه‌مندیی که از سوی دوستداران موسیقی کلاسیک، نسبت به «امین‌الله حسین» وجود دارد، و این کمبود، و یا بهتر گفته باشیم نبود اطلاعات کافی و آگاهی در معرفی و شرح حال و زندگی، سابقه و کارنامۀ فعالیت‌های هنری او، فکر کردیم این برنامه را برای آنهایی که مایل هستند تا بیشتر در بارۀ «امین‌الله حسین» بدانند، اینجا هم بگذاریم. تا چه پیش آید و چه در نظر افتد. [ ادامه مطلب . . . ]
 


آب در یک قدمی است
صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام

چهاردهم مهر ماه سالگشت زادروز «سهراب سپهری» یاد باد!



عکس تازه منتشر شده‌ای از «سهراب سپهری»، برگرفته از سایت رسمی این شاعر.

 


پایان آن مرد خاکستری؟!

دوازدهم مهر ماه، مصادف بود با سومین سال درگذشت «احمد محمود» خالق رمان ماندگار «همسایه‌ها». باور راوی این حکایت آن نبود که یاد او حتی حالا که رفته و دیگر نیست، اینطور سایه‌وار از خاطره‌ها پاک و پریده باشد. وقتی بود، خودش نمی‌خواست و اهلش نبود. باری، راوی به سهم خود یاد و خاطرۀ آن عزیز را، عزیز می‌دارد. [ ادامه مطلب . . . ]
 


« آمریکار »


از بیکاری می‌ترسید؟ کاری ندارد، کار کنید. از تنهایی متنفرید؟ باز هم کار کنید. شب‌ها تا دیر وقت کار کنید. از آینده مطمئن نیستید؟ تا ابد کار کنید. از فکر کردن به زندگی‌تان می‌ترسید؟ خب، فکر نکنید. به جایش کار کنید. [ ادامه مطلب . . . ]
 


 

«کودکی نیمه‌تمام»
نوشتۀ «کیومرث پوراحمد»

«. . . «آ» بعد هم «ب». نقطۀ «ب» را که گذاشتم، ضربۀ چوب آمد توی سرم. یعنی اشتباه نوشته بودم؟ کلمۀ «آب» را؟ نه، اشتباه نبود. با آن‌همه شور و شوق آموختن، «آب»، «بابا» و چند کلمۀ دیگر را پیش از مدرسه یاد گرفته بودم. پس چرا چوب می‌خوردم؟ این راه و رسم مدرسه است که روز اول، کلمۀ اول،بزنند توی سرت؟ نمی‌دانم آن‌روز، روز چندم مهر بود هر روزی بود، برای من روز اول مدرسه بود. . .»
 

خاطره‌ٔ «کیومرث پوراحمد» از اولین روز مدرسه در کتاب «کودکی نیمه‌تمام» که شرح زندگی اوست به قلم خودش که شنیدنش گرچه شاید دردآور، ولی بهرحال، و در ضمن، یادآور ایامی است که چه بسا برای خیلی از ما هنوز آشنا و زنده است.  [ ادامه مطلب . . . ]
 


 

«عشق و تحصیل»
سروده‌ای از «منوچهر نیستانی»

از پس شیشۀ عینک، اُستاد
سرزنش بار به من می‌نگرد
باز در چهرۀ من می‌خواند
که چها بر دل من می‌گذرد


گفتیم شاید پر بی‌ضرر نباشد اگر یادی هم از آن حال و هوای عاشق شدن‌های خاص روزگار جوانی بکنیم. خاطرۀ عشق‌های دوران مدرسه که هنوز با خیلی از ماها مانده و هست.
 
این شعر از «منوچهر نیستانی» یادم آمد که «عشق و تحصیل» نام دارد، و وصف حال همین حس و حال است. 

نمی‌دانم شما هم این شعر را به‌یاد دارید یا نه؟ از بهترین شعرهای «نیستانی» نیست البته. ولی شک ندارم که آن حال و هوا و ایام را حتما به خاطر دارید.  [ ادامه مطلب . . . ]
 


 

یادی از«اول مهر»، روز شروع مدارس در ایران

تو در آن سوی در و دیوار و نیمکت و تخته‌های سیاه می‌ماندی و مادر تمام راه را، و این بار دیگر نه به شتاب، که انگار دل‌شکسته و پاره‌ای از جانش در جایی جای مانده برمی‌گشت، شاید حتی پای چشمش هم تر شده بود. . .

غربت غروبی پاییزی بر دلت نشسته بود و تو در خودت شکسته بودی.  . . مادر رفته بود و تو انگار تازه معنای آن حس ترحم را در نگاهش می‌فهمیدی. . .

راستی که چقدر قابل ترحم بودی آن‌روز . . . روز اول مهر ماه سالی که برای اولین بار به مدرسه رفتی را می گویم. یادت هست؟ [ ادامه مطلب . . . ]
 

* * *


 


 | حکایت باقی | روایات راوی | داستان‌سرا | جُنگ صدا | معرفی سایت |