| حکایت باقی | روایات راوی | داستان‌سرا | جُنگ صدا | معرفی سایت |

 

۲۷ آذر ماه ۱۳۸۸
 

تک‌گویی‌های ماندگار سینما و تئاتر ایران
«بهروز وثوقی» در فیلم
«سوته‌دلان»

«ای‌وای که چقدر دشمن داری خدا! دوستاتم که مائیم، یه مُشت عاجزِ علیلِ ناقص عقل، که در حقّ‌شون دشمنی کردی. . .»

تک گویی فیلم «سوته‌دلان» را با متن نوشتاری در اینجا بخوانید و ببینید!

* * *

۲۲ آذر ماه ۱۳۸۸

این هم شاید از عجایب است که آدمی از خبر درگذشت کسی یاد جوان‌سالی خودش بیفتد!

امروز وقتی در اخبار خواندم «محمد عاصمی» درگذشت. یاد «اشک هنرپیشه»، سروده‌ای ـ و شاید به‌یاد مانده‌ترین سرودۀ او ـ افتادم. شعری که دکلمۀ آن را اول‌بار در زنگ انشاء و ادبیات فارسی یکی از سال‌های دبیرستان رفتنم شنیدم.
 
هنوز هم آن صداها در گوشم طنین‌انداز است. صدایی گرم و دل‌نشین، آنجا که راوی ماجرا بود؛ همزمان صدایی شاد و هیجان زده به جای تماشاگران و درجا صدایی بغض‌آلود و لرزان، در آنجا که مرد هنرپیشه را روایت می کرد. صدایی که زخمی بود در حکایتی که دل را به درد می‌آورد.

قبل از اینکه اجرا و دکلمۀ پُرشور این سروده را از زبان یکی از همدرس‌های با احساس کلاس‌مان بشنوم، گمانم این طنزگونه را جایی خوانده بودم. اینکه:

شخصی نزد پزشک می‌رود با این عرض‌حال که مدتی است از دل و دماغ افتاده و سخت دل‌تنگ و ملول و افسرده‌ام.
دکتر می‌گوید: این روزها نمایشی در تئاتر بزرگ شهر اجرا می‌شود و در آن مرد دلقکی‌ست که حرف و کارهایش آدم را از خنده روده‌بُر می‌کند. و توصیه که: به دیدن این نمایش برو تا دلت باز شود.
مرد بیمار سری تکان می‌دهد و می‌گوید: آقای دکتر! مشکل اینجاست که آن مردِ دلقک، خودِ من هستم.

آن‌روز در آن ایام دور، وقتی دکلمۀ شعر «اشک هنرپیشه» را شنیدم، به نظرم رسید شعر بر مبنا و نگاهی به همین طنز تلخ سروده شده است.

بعدها از همان همکلاس باذوق و احساس شنیدم شاعر آن شعر «محمد عاصمی» نام دارد و او شعر را از مجله‌ای که پدرش در جوان‌سالی می‌خوانده برداشته و حفظ کرده است.
 
خبر مرگ «محمد عاصمی» را که خواندم، یاد جوان‌سالی خودم و آن شعر افتادم که از دل مجله‌های دوران جوان‌سالی پدرِ دوستِ ما برآمده بود.

این دوستِ همدرس و کلاسِ آن‌روزها را نمی‌دانم ـ اگر که هست ـ کجاست؟ پدر آن دوست، و امروز «محمد عاصمی» را اما می‌دانم که دیگر نیستند. یعنی در جمعِ ما نیستند؛ خاطره و یادشان اما هست و بماند.

شعر «اشک هنرپیشه» سرودۀ «محمد عاصمی» را اینجا بخوانید!

* * *

۲۱ آذر ماه ۱۳۸۸


به یادبود سالگشت زاد روز احمد شاملو در این روز

سكوت، سرشار از سخنان ناگفته است
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشق
های نهان
و شگفتی
های بر زبان نیامده.

در این سكوت،
حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو
و من.

«سکوت سرشار از ناگفته‌هاست» را با ترجمه و صدای «احمد شاملو» بخوانید و بشنوید!

* * *

۱۴ آذر ماه ۱۳۸۸

به بهانهٔ سیزدهمین سال درگذشت خالق هزاردستان

امروز مصادف است با سالگشت سیزدهمین سال درگذشت علی حاتمی. کارگردان هنرمندی که در بارۀ او و کارهایش کم ننوشته‌اند. با جایگاه شایسته‌ای که او در تئاتر و سینمای ایران دارد و با شخصیتی که از او می‌شناسیم حتما که باز هم بیشتر و سزاوارتر از این‌ها در باره‌اش خواهند گفت و نوشت. گو اینکه انگار دیگر در بارۀ ساخته‌های او چیزی ناگفته نمانده و اهل نقد و نظر، گفتنی‌ها را از خوب و بد، همه را گفته و نوشته‌اند.

راوی این حکایات که منِ بنده باشم ـ گرچه آن سواد سینمایی و صلاحیت لازمی که باید را ندارم ـ اما به ارادتی که بوده و دارم؛ حرمتِ این روز و  خاطرۀ خوبِ آن مرد را با یکی از چند تک‌گویی درخشانی که در فیلم‌هایش برای ما به یادگار گذاشت به‌جا می‌آورم.

روزی البته در بارۀ «تک‌گویی‌های ماندگار تئاتر و سینمای معاصر ایران» مفصل‌تر خواهم نوشت. دست به نقد گفته باشم: همانطور که خودتان هم می‌دانید سابقۀ «تک‌گویی‌های نمایشی» در تئاتر به نمایشنامۀ «شهر قصه» اثر «بیژن مفید»، با اجرای «محمود استادمحمد» برمی‌گردد.

در سینما اما اولین «تک‌گویی» از آنِ برادر دیگر او، یعنی «بهمن مفید» است در اجرای اولین نقش سینمایی خود و فیلم «قیصر» و آن مونولوگ معروف سکانس قهوه‌خانه.

سال بعد از اکران فیلم «قیصر» و استقبال عمومی از آن، «علی حاتمی»، با بهره بردن از حضور اکثر بازیگرانِ فیلم «قیصر»، دومین فیلم سینمایی خود، «طوقی» را می‌سازد. ـ بازی «ناصر ملک‌مطیعی» و «بهروز وثوقی» و موسیقی «اسفندیار منفردزاده».

در یکی از صحنه‌های همین فیلم است که دومین «تک‌گویی ماندگار سینمای معاصر ایران» با بازی «بهروز وثوقی» و صدای «چنگیز جلیلوند» شکل می‌گیرد. صحنۀ مستی و راستی و واگویه‌های آسید مرتضی با خود در آیینه.

و چنین است که «تک‌گویی‌های سینمایی» باز به دست و قلم توانا و ظریفِ «علی حاتمی» به ساخته‌های بعدی او ادامه و حضور دارد. سُنتی که بعدها در کار دیگران هم کم و بیش دیده‌ایم و می‌بینیم.

«علی حاتمی» را همانطور که «ایرانی‌ترین فیلم‌ساز سینمای ایران» خوانده‌اند؛ می‌توان استادِ بی‌بدیل خلقِ «تک‌گویی‌های ماندگار سینمای ایران» نیز دانست.

پس فعلا به این مختصر، بسنده کنیم تا بعد که کارهای دیگر او را از جمله در فیلم‌های «سوته‌دلان» و «مادر» به این مجموعه اضافه خواهم کرد، در این باره و موضوع بیشتر بنویسم. یاد و خاطرِاتِ خوبِ «علی حاتمی» هم زنده و بخیر باد!

تک‌گویی فیلم «طوقی» را با متن نوشتاری در اینجا بخوانید و ببینید!

* * *

۳ آذر ماه ۱۳۸۸

تنها آن‌که بزرگ‌ترین جا را
به خود اختصاص نمی‌دهد
از شادی لبخند بهره می‌تواند داشت.

آن‌که جای کافی برای دیگران دارد
صمیمانه‌تر می‌تواند
با دیگران بخندد
با دیگران بگرید.

چند روز پیش ایمیلی گرفتم از دوستی که در عنوان آن نوشته بود: «مطلب شووینستی در اعتماد». در خود ایمیل هم لینکی و یک خط هم یادداشت و آن‌هم اینکه: «باید اعتراض کرد به این‌جور مطلب‌ها»

مطلب مورد نظر این دوست، مقاله‌ای است با عنوان «ممکنات» که نویسنده در آن یادآور می‌شود: «
«کار»های بهجا مانده و انجام نشدهیی است که «شدنی» بوده و هستند که به هر علت و توجیه یا بهانهیی انجام آن کارهای بسیار «واجب» که چون نماز واجب بودند و هستند، انجام نشده است؛ کارهایی که «ممکن» بودند، نه ناممکن»

از جمله «کارها»ی مورد نظر نویسندۀ مطلب یکی اجرای طرح «بیمه اجتماعی»، دیگری «قیمت‌گذاری اجناس» و بعد مسالۀ «کار» است.

نویسنده در توضیح این موارد می‌نویسد: «
هیچ دولتی از دولتهای بعد از انقلاب در جهت توسعه کار و ایجاد مشاغل اقدامات موثر و زایندهیی نکرده است و حتی کارگران مزاحم بیگانه همانند افاغنه، را با دادن جواز اقامت آسان بر پیکر لرزان کار و کارگری کشور مسلط ساختهاند.»

مقاله‌نویس بعد از این زمینه‌پردازی در تشریح مورد چهارم از کارهایی که «چون نماز «واجب» بوده و انجام نشده» به اصل نظر خود می‌پردازد و می‌نویسد:

«
چهارمین «کار» ممکن که از افعال «ممکنات» «شدنی»هاست و دولتها در مدت این ۳۰ سال بعد از انقلاب اسلامی هیچ اقدامی در مورد آن نکردهاند، «معضل» «افاغنه» در کشورمان بوده و هست. در این ۳۰ سال گذشته حدود پنج میلیون افغانی بدون هیچ توجیه منطقی و علمی و سیاسی و عقلایی در کشور ما جا خوش کردهاند.

آنان بهطور متوسط یکمیلیون و نیم فرصت شغلی را از جوانان بیکار کشورمان در عمل ربودهاند و از نظر جامعهشناسی و همچنین روانشناسی اجتماعی حضور مستمر افاغنه در ایران تاثیرات بسیار مخرب در اعصاب و روان مردم بهویژه قشر آسیب پذیر گذاشته است.

حال در مورد اثرات بسیار بسیار مخرب اقتصادی افغانی
ها صحبت نمیکنم مگر دو نمونه که بهعنوان مشتی از خروار یادآور و متذکر میشوم؛ پنجمیلیون افغانی در هر شبانه روز حداقل اگر دو عدد تخممرغ و دو عدد نان مصرف کنند ـ که میکنند ـ با یک حساب ساده سرانگشتی میشود ۱۰ میلیون عدد نان، بلی ۱۰ میلیون نان و ۱۰ میلیون عدد تخم مرغ؛ «قابل توجه محاسبان اقتصادی کشور».

و فاجعه آمیزتر اینکه افغانیهای محترم حداقل یکمیلیون و نیم واحد مسکونی را در اختیار دارند و یکی از علل گرانی کرایه و اجاره مسکن در تهران و دیگر کلانشهرها حضور فاتحانه و جابرانه افغانیها است و عجیب اینکه هیچ تاریخ درست و حسابی جهت خروج این ناخوانده مهمانان سی و چند ساله متصور نیست. . .»

این مطلب را خواندم و یادم افتاد به ترجمه‌ای از سروده ـ گفته‌های «مارگوت بیکل» که روزگاری نه‌چندان دور «احمد شاملو» آنها را ترجمه و با موسیقی «بابک بیات» آن را با عنوان «چیدن سپیده‌دم» منتشر کرد و بیشتر هم همین شعر کوتاه بالای این مطلب.

راستش نمی‌دانم و این دوست هم در ایمیل خود ننوشته بود باید به کجا و چه کسی «اعتراض» کرد. در عوض آن ترجمه از سروده ـ گفته‌های مارگوت بیکل را به شکل نوشتاری و شنیداری اینجا می‌گذارم برای آن‌که یادم نرود:
«تنها آن‌که بزرگ‌ترین جا را به خود اختصاص نمی‌دهد از شادی لبخند بهره می‌تواند داشت. آن‌که جای کافی برای دیگران دارد صمیمانه‌تر می‌تواند با دیگران بخندد؛ با دیگران بگرید.»

این آنچه بود که از دست من راوی این حکایت برمی‌آمد. مطلب منتشر شده در روزنامۀ اعتماد را بخوانید. اگر قصد اعتراض دارید و گوش شنوایی پیدا شد، مراتب ناخرسندی بنده را هم از این مطلب و مطالبی از ایندست اعلام و ابلاغ کنید.

«چیدن سپیده‌دم» را با ترجمه و صدای «احمد شاملو» بخوانید و بشنوید!

* * *

۳۱ آبانماه ۱۳۸۸

آنکه رفته از او نفرت داشتهام
آن
که آمده از من نفرت دارد
و آن
که نیامده نمیشناسمش
پس چه می
کنم اینجا
نزدیک بوی دیو و کنار نفس اژدها ؟

بایگانی نوشتارهای پاییز ۱۳۸۵ را مرتب می‌کردم، از آخرین یادداشت‌های آن ماه در آن‌سال، یکی هم یادنوشته‌ای بود به مناسبت سالگشت تولد او در مهر ماه که همراه با دکلمۀ شعر «ظهور» (عبدوی جط می‌آید) با صدای خود شاعر و موسیقی «اسفندیار منفردزاده» که آن روزها برای اولین بار و در سایت راوی حکایت باقی، رونمایی! و ارائه شد.

امسال در سالگرد درگذشت او باز برخوردم به دکلمۀ شعری دیگر از او و با صدای خودش که مدت‌هاست در در جستجوی دست یافتن به متن نوشتاری و مکتوب آن، اینجا در آرشیو فایل‌های صوتی راوی مانده است.

البته می‌دانم و می‌دانید که متن این سروده حتما در بسیاری از وبلاگ‌ها و تارنماهای فارسی‌زبان موجود و قابل دسترسی است. ولی متاسفانه همه ـ یا دست‌کم آنهایی را که من دیدم ـ طبق معمول با افتادگی‌ها یا تایپ اشتباه پاره‌ای از کلمات و بلااستثنا بدون علایمی چون ویرگول و گیومه و از ایندست.

بهر حال این سروده را به همین شکل از روی صدای شاعر پیاده کرده‌ام. گفتم شاید از شما و کسانی که اتفاقا و از سر تصادف از این گذر رد می‌شوند، باشد کسی که احیانا در کنج قفسۀ کتابخانه‌اش مجموعه اشعار «گندم و گیلاس» از «منوچهر آتشی» را هم داشته باشد و حوصله کند و چیدمان و تقطیع درست سطرهای این شعر را بنویسد که کار را تمام کرده باشیم و با کمک شما در شکل درست آن به‌یادگار بماند برای همۀ ما.

شعر و صدای «منوچهر آتشی» را در اینجا بخوانید و بشنوید!

* * *

۲۹ آبانماه ۱۳۸۸

کِریم!؟. . . کدوم کِریم؟؟

خب حالا البته درست است که ما راوی حکایت باقی هستیم؛ ولی دیگر قرار هم نیست شکل‌های روایت کردن حکایت و داستان را برای شما تعریف کنیم. چه بسا خود شما استاد این قضایا باشید و یا اگر هم نه، دست‌کم از من کمترین که بیشتر می‌دانید.

همین‌قدر که گفته باشیم و یادمان بیاید «تک‌گویی» یا در اصطلاح فرنگی‌اش «مونولوگ» به صحبت یک نفره‌ای می‌گویند که ممکن است رو به مخاطبی مشخص، و یا حتی گاهی بدون مخطاطب باشد کافی است و در اینجا کار ما را راه می‌اندازد.

پس بگذریم از اینکه «تک‌گویی» شکل‌های سه‌گانه‌ای دارد و به «تک‌گویی درونی»، «تک‌گویی نمایشی» و «خودگویی یا حدیث نفس» تقسیم و تعریف شده است.

و باز از اینکه «تک‌گویی درونی» اصلا مخاطب ندارد و به زبان و کلام نمی آید و بیشتر شیوه‌ای از ارائه «جریان سیال ذهن» در عرصۀ داستان، رمان و ادبیات مکتوب است؛ و اینکه «تک‌گویی نمایشی» برعکس قبلی شخصی را مورد خطاب قرار می‌دهد و به زبان می‌آید هم بگذریم و از تفاوت این دو با «خودگویی یا حدیث نفس» و فرق این سه با هم نیز چیزی نگوییم و آن را به عهدۀ اهل فن بگذاریم.

غرض اینکه دیدیم حالا که شده و امکانات اجازه می‌دهد روی سایت لینک کلیپ و فیلم بگذاریم؛ گفتیم ما هم  این چند تک‌گویی نمایشی ـ سینمایی را که از خیلی وقت‌ها پیش قصدش را داشتیم، بگذاریم قاطی این خرده حکایات، که بساط‌مان رنگ مولتی‌مدیایی به خود بگیرد و تارنمای‌مان به قول معروف: نوشتاری ـ گفتاری ـ شنیداری ـ دیداری بشود!

ولی قبل از هر چیز و پیش از آنکه فراموشم بشود این را همین الان و اینجا گفته باشم که این تکه‌فیلم‌ها در وهلۀ اول انتخاب یا گزینش و به سلیقۀ من بندۀ کمترین، یعنی راوی این حکایات و کاتب روایات این سایت است و چه بسا از دید و منظر کسان دیگر تکه‌هایی دیگری از همین فیلم‌ها بهترین یا ماندگارترین باشد.

از طرف دیگر می‌دانم و می‌‌دانید که این تکه‌فیلم‌ها تنها نمونۀ منحصر و یگانه‌ای نیست که روی نت وجود دارد. چه بسا و حتما که از هر نمونۀ انتخابی بنده که در این سایت خواهید دید عینا چندین و چند عدد و حتی بیشتر هم در سایت‌های دیگر وجود دارد و قابل دسترس است.

تنها آنچه که نمونه‌های انتخابی راوی حکایت باقی را با دیگر نمونه‌های موجود متمایز می‌کند شاید یکی این باشد که هر کدام از این تکه‌فیلم‌ها شناسنامه دارند و اطلاعات مربوط به آن صحنه از فیلم را آورده‌ام؛ و بعد اینکه متن نوشتاری «تک‌گویی» را هم همراه بخش دیداری ـ شنیداری آن کرده‌ام تا هم بی‌مایه و فطیر ، و هم عریضه چندان خالی نباشد.

اولین دشت را برای این بساط از «بیژن مفید» و نمایشنامۀ «شهر قصه» گرفتیم با تک‌گویی «محمود استادمحمد». [ + ]

از دنیای تئاتر که بگذریم، در عالم سینمای امروز ایران به فیلم «قیصر» می‌رسیم و «تک‌گویی بهمن مفید» در میانۀ فیلم، آنجا که وسط قهوه‌خانه نشسته و در لابلای جملات و شرح ماجرایی که راست و دروغش چندان معلوم نیست، به رندی و حساب‌شده گریزی هم به نام «کریم آب‌منگل» می‌زند و نشانی و حالا کجا بودن او را به «قیصر» می‌دهد.

(نگاه کنید به نگاه قیصر وقتی که نام کریم آب‌منگل را می‌شنود و همین‌طور به نگاه آن دو نفر دیگری که سر میز نشسته‌اند و همان‌موقع نگاه‌شان را از نگاه قیصر می‌دزدند و به هم نگاه می‌کنند) [ ادامه مطلب . . . ]
 

۲۱ آبانماه ۱۳۸۸
 

مدتی این مثنوی تاخیر شد! آخرین یادداشتی که نوشته‌ام دقیقا مربوط به سه سال پیش در چنین روزی است. ۲۱ آبانماه سال ۱۳۸۵

آن‌روز در آن سال مصادف بود با بیست و دومین سال نبودن «بیژن مفید» خالق نمایشنامۀ «شهر قصه» و درگذشت او. امروز، بعد از سه سال آمده‌ام تا نوشتاری که زمانی در یادمان او نوشته‌ بودم را «به‌روز» کنم و بیست و پنجمین سالگشت درگذشت او را یادآور شوم.

به این بهانه ضمن افزودن چند فایل کمیاب و نایاب به بخش پانویس‌های شهر قصه یکی هم تک‌گویی مشهور «محمود استاد محمد» را در پردۀ دوم نمایشنامۀ «شهر قصه» به شکل دیداری ـ شنیداری به مجموعۀ «یادنامهٔ بیژن مفید» اضافه کرده‌ام.

این بخش برگرفته از اجرای تلویزیونی این نمایشنامه است در اولین سال نمایش آن در تلویزیون ملی ایران در سال ۱۳۴۷ و با همین کیفیت از تصویر و پرش‌هایی که می‌بینید.

متن تک‌گویی را هم از روی کتاب منتشر شدۀ «شهر قصه» در همان سال‌ها نوشتم و بیشتر برای اینکه به شکل نوشتاری و مکتوب هم به یادگار بماند و بشود دشت اول راوی از «گزینه‌ای از تک‌گویی‌های ماندگار سینما و تئاتر ایران» که به مرور در این سایت خواهد آمد.

 

* * *

 


 | حکایت باقی | روایات راوی | داستان‌سرا | جُنگ صدا | معرفی سایت |