| حکایت باقی | داستان‌سرا | معرفی سایت |

 

«آ» بعد هم «ب». نقطۀ «ب» را که گذاشتم، ضربۀ چوب آمد توی سرم. یعنی اشتباه نوشته بودم؟ کلمۀ «آب» را؟ نه، اشتباه نبود. با آن‌همه شور و شوق آموختن، «آب»، «بابا» و چند کلمۀ دیگر را پیش از مدرسه یاد گرفته بودم. پس چرا چوب می‌خوردم؟ این راه و رسم مدرسه است که روز اول، کلمۀ اول، بزنند توی سرت؟
نمی‌دانم آن‌روز، روز چندم مهر بود هر روزی بود، برای من روز اول مدرسه بود. . .»

                         «کیومرث پوراحمد» (اولین روز مدرسه) ‌نقل از کتاب زندگی‌نامۀ او


«. . . خدا پدر و مادر همۀ معلم‌های ریاضی را، از دم بیامرزد. اگر از دار و دنیا رفته‌اند، الهی نور به قبرشان ببارد و اگر زنده هستند و هنوز نفس می‌کشند، خداوند عمر و عزت‌شان را زیاد کند. هرچه با زبان خوش، با مهربانی و نصحیت و ملایمت، با توپ و تشر، توگوشی، پس‌گردنی، شلاق و خط‌کش خواستند سر مرا توی حساب و کتاب دربیاورند، نشد که نشد. حساب و هندسه تو کلۀ من نرفت که نرفت.

                «تسبیح»، نوشتۀ «هوشنگ مرادی کرمانی»


«. . . ـ جونم واستون بگه، بابام با این‌دفعه، دو شبه که تو زندگی‌ش «صبح پادشاهی» رو می‌بینه! مقصودم اینه که رسما تو حجله عروسی می‌ره. اما دفعه سوم‌شه که زن می‌گیره. یعنی معصومه، زن سوم بابامه! خدا سایه‌اش رو از سر ما کم نکنه، خیال نمی‌کنم حالا حالاها بابام خودشو از تک و تا بندازه. . .»



              «شب عروسی بابام» نوشتۀ «عباس پهلوان»


مادر با همۀ گرفتاری که داشت واقعا همت کرد، کفش و چادر کرد، من هم بهترین لباسم را پوشیدم و با هم رفتیم به سالن ناباوری! یک پیروزی بزرگ! دیر رسیدیم. وقتی رسیدیم سالن تاریک بود و بچه‌ها بر صحنه نمایشی اجرا می‌کردند. کورمال‌کورمال دو تا صندلی خالی پیدا کردیم و نشستیم. . .

«کیومرث پوراحمد» (پیروزی بزرگ) ‌نقل از کتاب زندگی‌نامۀ او


چون که ممد بچه شوهر بود، وقتی که قرار شد ختنه‌اش کنند ختنه‌سورانی، چیزی برایش نگرفتند که مثلا کمانچه‌کش یا خیمه‌شب‌بازی خبر کنند و زن‌ها جمع شوند و دایره و دنبک بزنند و شادی کنند. همینطوری قرار شد یک‌روز وسط هفته‌ای سلمانی گذر را خبر کنند که بساطش را بیاورد و ممد را ختنه کند. رفتند و یک آقای لطفی‌ای بود که سر کوچه سلمانی داشت، خبرش کردند.

                      ماجرای «ختنۀ ممد» نوشتۀ «پرویز دوائی» را در اینجا بشنوید!


اصلا نمی‌توانستم تصور کنم توی گونی کنفی که معمولا کله‌قندو پیاز و سیب‌زمینی می‌ریزند، چه چیز ممکن است باشد. آهسته و با احتیاط در گونی را باز کرد؛ جعبه‌ای شکیل و چوبی بیرون آورد. ویلن نبود. ویلن را قبلا دیده بودم. ولی می‌دانستم یک جور ساز است. سنتور بود. درش را باز کرد. به سیم‌هایش دست کشید و . . .

«کیومرث پوراحمد» (سنتور) ‌نقل از کتاب زندگی‌نامۀ او


بعضی حکایات است که انگار بایستی آنها را از اول اولش گفت. مثلا همین داستان «آقای چوخ بخت یوخ» به روایت «طیفور بطائی».
 
ماجراهای «آقای چوخ بخت یوخ» شرح گم‌شدگی، استحاله یافتن و بحران هویت خانواده‌ای است که از ایران اسلامی شده به پناهندگی به  اروپا می‌آیند. روایتی گرچه به طنز، ولی سخت تلخ و گزنده که
چه بسا به نوعی حدیث نفس بعضی از ما و یا شاید کسانی از دور و بری‌های ما هم می‌تواند باشد.

        ماجراهای «آقای چوخ بخت یوخ» را در اینجا بشنوید!


خانوادۀ صباحی که قوم و خویش پدر بودند روز سوم عید از شیراز رسیدند اصفهان و دیدارها تازه شد. آن‌ها تا سیزده فروردین مهمان ما بودند. آقای صبحی با پدر، طوبی خانم ـ همسر صباحی ـ با مادر و دو پسر بزرگ صباحی با برادرها، هر کدام جفت خود را پیدا کرده بودند و سرگرمی‌های خود را داشتند. گلچهره دختر آقای صباحی مانده بود بین من و خواهرم.

«کیومرث پوراحمد» (عشق ممنوع) ‌نقل از کتاب زندگی‌نامۀ او


ـ از آبادان که اومدم، تازه سر و صورتم تو آیینه پیدا شده بود. تپل بودم، ولی صورتم دراز بود و بم می‌گفتند کله‌کتابی و همیشه یه عکس «سال‌مینو» لای یه چیزی داشتم.
تو تهران خونۀ برادرم زندگی می‌کردم. ما یه اتاق داشتیم و برادرم زن داشت و چون شب‌ها اونا با هم می‌خوابیدن، من خجالت می‌کشیدم. آخه دوازده سالم بود. . .

«تجربه» نخستین عشق، نوشتۀ «امیر نادری»
 


«غروب یک‌روز پاییزی است. هما به بهروز می‌گوید: «باید باهات حرف بزنم».

راه می‌افتند تو کوچه پس‌کوچه‌ها. هما می‌گوید که اتفاق بدی افتاده و می‌خواهد چیزی را اعتراف کند، اما گفتنش مشکل است.»


 

تجربۀ نخستین عشق «بهروز وثوقی» به‌نقل از کتاب زندگی‌نامۀ او


در کتاب‌های درسی چیزکی از شاهنامه و بوستان و گلستان آمده بود که تصور می‌کردم این‌ها کتاب‌هایی بوده است که حالا دیگر نیست. و همین مقدارش باقی مانده است که در فارسی ما هست.
سئوالی اگر پرسیده می‌شد جواب ـ معمولا ـ این بود: «خودت بزرگ می‌شی، می‌فهمی.»

«کیومرث پوراحمد» (پرده بسته می‌شود) ‌نقل از کتاب زندگی‌نامۀ او


«خیال می‌کردم می‌خواهد جای خلوتی پیدا کند و پول را درآورد به من بدهد. خیلی اتفاق افتاده بود که ازم می‌خواستند صبر کنم تا جای خلوتی پیدا کنند و آنوقت گوشه کوچه‌ای، توی هشتی خانه‌ای، پیرهن‌شان را بالا می‌زدند و جلو چشم‌های برق افتاده من، اسکناس مچاله‌شده را از توی ساقه جوراب یا لیفۀ تنکه‌شان بیرون می‌آوردند و به من می‌دادند. اما کور خوانده بودم. پدرسگ خامم می‌کرد. حقه‌اش بود. می‌خواست میان مردم آبرو ریزی راه نیندازم.»

                         داستان کوتاه «این برف، این برف لعنتی» نوشته «جمال میرصادقی»


در خانه که صدای چرخ خیاطی می‌آمد آدم یک‌جور دلگرمی‌ای داشت که مادر سرحال است. پشتش، کمرش، پایش درد نمی‌کند. نفس تنگی اذیتش نمی‌کند. نفخ نکرده. چربی و فشار خونش بالا نرفته و قرار نیست بیایند و بادکشش کنند یا زالو بیندازند و آمپول بزنند. آدم که از کوچه یا مدرسه برمی‌گشت، مادر اغلب روی چرخ خم شده و عینکش را سر دماغش گذاشته بودو داشت چیز می‌خواند. گاهی هم شعر محبوبش را زمزمه می‌کرد. . . صدای چرخ که می‌آمد به آدم یک‌جوری. . . آدم حس می‌کرد خانه‌ای هست و مادری و یک بساط خانواده‌ای که دور و ور آدم را گرفته و آدم دلگرم بود. . .»

                              «چرخ خیاطی» نوشتۀ «پرویز دوائی» از مجموعۀ «ایستگاه آبشار»



دانه‌های گندم می‌رسید و رنگ سبز خوشه‌ها به زردی می‌گرائید. باد آرامی که می‌وزید با مزرعه‌ی گندم بازی‌می‌کرد. ساقه‌های کم‌توان خم می‌شدند و خوشه‌ها نجوا کنان سر توی هم فرو می‌بُردند. صبح آغاز می‌شد. خورشید افق را رنگ می‌زد و نرم‌نرمک مه صبحگاهی را از هم می‌درید و خانه‌های گلی شکل می‌گرفت. «شریفه»، از هر روز دیرتر بیدار شده بود. تمام شب را با درد و ناراحتی به‌سر آورده و حالا که آفتاب سر می‌زد، تازه تنور را آتش انداخته بود. چند لحظه بوی نان تازه‌ی خانگی تو هوا پخش شد. . .

                        داستان کوتاه «در تاریکی» نوشته‌ «احمد محمود» را در اینجا بشنوید!


شهرزاد قصه‌گوی ما، کم دست‌و دل‌ باز نبود. به‌جز داستان‌های شب، داستان‌های دیگری هم روایت می‌کرد که هر یک در جای خود دنیای دیگرتری می‌ساخت برای ما. دنیای «جانی‌دالر» که می‌توانستی با رمز و رازهایش همراه شوی، سرنخ تبهکاری‌ها را بگیری و بروی جلو و کشف کنی که واقعا جانی‌دالر از کجا فهمید. . .؟»

«کیومرث پوراحمد» (شهرزاد قصه‌گو) ‌نقل از کتاب زندگی‌نامۀ او


« ديگر بچه‌ها را نمی‌دانم. . . »

«دیگر بچه‌ها را نمی‌دانم. ولی من حالا چند سالی است که به یاد مادر، گل سرخی را کنار کاسۀ ماهی‌های سرخ می‌گذارم و وقتی سال تحویل می‌شود گل را می‌بوسم. و عجیب است که بوی مادر می‌دهد. . . »

نوشتاری از «هوشنگ حسامی» را در تنظیم  گفتاری بشنوید!


از بیکاری می‌ترسید؟ کاری ندارد، کار کنید. از تنهایی متنفرید؟ باز هم کار کنید. شب‌ها تا دیر وقت کار کنید. از آینده مطمئن نیستید؟ تا ابد کار کنید. از فکر کردن به زندگی‌تان می‌ترسید؟ خب، فکر نکنید. به جایش کار کنید.

                        «آمریکار» نوشتاری از وبلاگ «دلتنگستان»


« عید یعنی زندگی . . . »

«. . . اينجا عيد هم گران است، هم ناياب است. جنس‌ش هم مرغوب نيست. نه طعم دارد، نه رنگ و نه بوي سر پل تجريش را مي‌دهد. يادم باشد اين بار که به خانه آمدم، مقداري عيد بياورم. براي زندگي لازم است. عيد يعني زندگي. . .»

نوشتاری از وبلاگ «دلتنگستان» را در اینجا بشنوید!
 


یک‌سال، شب کریسمس بچه‌ها را غافلگیر کردم. راستش از کاج‌هایی که با چراغ‌های کوچک و رنگارنگ پشت پنجره مردم می‌دیدم، خوشم آمده بود. یک مقدار حسرتی شده بودم. تازه می‌فهمیدم بچه‌ها چه می‌کشند.
 هر چه فکر کردم دیدم هیچ خطری نیاکان باستانی و افتخارات ملی مرا تهدید نمی‌کند. دیدم یک کاج، کوچک‌تر از آن است که تاریخ و تمدن مرا زیر سوال ببرد. حتی فکر کردم آحاد نیاکان باستانی هم اگر الان در لندن بودند، چه بسا کاجی روشن می‌کردند. «نادر شاه» جواهراتی را که از هند آورده بود به آن می‌آویخت و «عادل‌شاه»، بیضه‌های بریده‌ی «آقا محمدخان» را . . .

«شبی که من کاج شدم» نوشته‌ی «هادی خُرسندی» را در اینجا بشنوید!


« شوکولات »

گفت: دوست‌يم؟
گفتم: دوستِ دوست.
گفت: تا کجا؟
گفتم: دوستي که «تا» نداره.

در اينجا بشنويد!

* * *


| حکایت باقی | داستان‌سرا | معرفی سایت |