«ژان لوگ گودار» فرانسوي يکي از اولين کساني بود که در
مقام کارگردان، «سينماي آوانگارد» يا «پيشرو» را در تاريخ سينما پايهگذاري
کرد. جملهاي معروف از اوست که گفته: «هر داستان بايد که شروع، نقطۀ اوج
و پاياني داشته باشد، ولي لزوما اينطور نيست که اين سه به همين ترتيب و پشت
سر هم بيايند.»
ولي راستش را بخواهيد گاهي بعضي حکايات است که انگار بايستي آنها را از
اول اولش گفت. يکي از آن همه، مثلا همين داستان نيمه بلند «آقاي چوخ بخت يوخ» به روايت
«طيفور بطائي» از انتشارات «انديشه» در شهر گوتنبرگ سوئد.
اين روايت اول بار ده سالي پيش حدودا در «راديو چامه»، يکي از راديوهاي محلي
شهر گوتنبرگ، در دو قسمت اجرا شد. شکل نوشتاري آن، همزمان در نشريهاي با
همين نام [چامه] نيز منتشر ميشد.
سالي پيش اما دوباره همين حکايت، با ضبط و
تنظيمي تازه از «راديو جنگ صدا» که اين نيز راديويي محلي، به زبان فارسي و در
همان شهر بود، در سه بخش اجرا شد. آنچه که خواهيد شنيد، اجراييست که از
«راديو جنگ صدا» پخش شده.
* * *
ما به اين در نه پي حشمت و جاه آمدهايم
ماجراهاي «آقاي چوخ بخت يوخ» شرح گمشدگي، استحاله يافتن و بحران هويت
خانوادهاي است که از ايران اسلامي شده به پناهندگي به اروپا ميآيند.
روايتي گرچه به طنز، ولي سخت تلخ و گزنده که شايد به نوعي حديث نفس بعضي از
ما و يا کساني از دور و بريهاي ما هم ميتواند باشد.
ماجراهاي آقاي چوخ بخت يوخ (قسمت اول)
* * *
از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم
«.
. . تازه داشت زندگي سر و سامان ميگرفت که «خانم چوخ بخت يوخ» عضو انجمن
زنان شد. هر هفته جلسه داشت. هر حرفي که آنجا زده ميشد، همان شب خانم در
خانه پياده ميکرد. . . خانم بهطور جدي معتقد شده بود که مردها هم
ميتوانند بچه بزايند و «آقاي چوخ بخت يوخ» در اين سالها کلاه سر خانم
گذاشته است. . .
هر چيزي را در جلسۀ انجمن شنيده بود، فهميده نفهميده، قاطي آجيل و شيريني، سه
چهار تا رويش ميگذاشت و به عنوان گفتۀ بزرگان تحويل دوستاني ميداد که به
اصطلاح داشت روي آنها کار ميکرد. . .
چند تا اسم هم ياد گرفته بود. به
«سيمون دوبوار» ميگفت «سيمين بودار» به «کلارا زتکين» ميگفت «کلارا زگيلي»
اسم «رابعه» و «پروين اعتصامي» را هم که از داستانهاي شب راديو آن زمانها
به ياد داشت.
داستان «موش و گربه» را از خانم پروين ميدانست و ميگفت:
«منظور شاعر از گربه، مردهاست و موش هم زنها هستند»
تکههائي از داستان
«رابعه» را هم به ياد داشت. آن قسمتهائي را هم که از ياد برده بود، با هوش
خلاق خود پر ميکرد. مثلا يادش رفته بود که «رابعه» را در حمام رگ زدند،
ميگويد بيچاره از زور ناچاري دلاک حمام شده بوده.
به نظر «خانم چوخ بخت يوخ» تمام نابرابريهاي دنيا و همۀ فسادها، از جمله
همين آخوندها تقصير مردها بوده و هست. اصولا مردها در تمام طول تاريخ، حتي
همين «بخت يوخ» بيدست و پاي خودش هم، به زنها تجاوز کردهاند. و افسوسهائي
که بر بيخبريهاي گذشته ميخورد، به صورت غضب درآمده و بر سر «آقاي چوخ بخت
يوخ» کوبيده ميشد. . .»
ماجراهاي آقاي چوخ بخت يوخ (قسمت دوم)
* * *
نه در غربت دلم شاد و . . .
«.
. . حفظ و حراست سنتهاي باستاني از وظايف هر فرد ميهنپرست است و «آقاي چوخ
بخت يوخ» اين را خوب ميداند. شاهبيت اين سنتها جشن نوروز است و سفرۀ
هفتسين. اگرچه هميشه سمنويش کم است.
. . . يک بار «بخت يوخ» خواست داستان نوروز را براي بچهها تعريف کند. شنيده
بود که فردوسي چيزهائي در اين باره گفته است. اما شاهنامه را خودش نخوانده
بود. نميدانست که نوروز به روزگار جمشيد متداول شده، آن را به پيروزي کاوۀ
آهنگر (و نه فريدون) بر ضحاک مار دوش نسبت داد، و در باره مارهاي روي دوش
ضحاک کمي اغراق کرد. کاوه را هم با رستم اشتباه گرفت.
بچهها فکر کردند بابا
در بارۀ يکي از فيلمهاي «گوسپاستر» حرف ميزند که «رامبو» هم تويش بازي
ميکرده است. برايشان جالب نبود و زود يادشان رفت.
. . . روز سيزده را هم نتوانستند با حساب فرنگي تطبيق کنند. روز يازده را به
جاي سيزده گرفتند که يکشنبه بود. سبزه را برداشتند و به پارک شهر رفتند.
مدتي به فوارهها نگاه کردند و تخمه شکستند و بستني ليس زدند و آخرش سبزه را
در سطل آشغال پارک انداختند و يازده به در کردند. . .»
ماجراهاي آقاي چوخ بخت يوخ (قسمت سوم)
* * *
پانويس:
طرحهايي که در اين نوشتار استفاده شده، از «داريوش رادپور»، کاريکاتوريست
معاصريست که هنوز آنطور که شايستۀ اوست، در مطبوعات ايران معرفي نشده است.
دليل آن شايد اين است که او هميشه دور از دسترس بوده و . . .
«داريوش رادپور» در دوم مرداد 1324 شمسي در تهران بهدنيا آمد. پس از تحصيل
در هنرستان هنرهاي زيباي تهران به ايتاليا رفت و در رشته سينما درس خواند و
از آکادمي هنرهاي زيباي رم فارغالتحصيل شد. طراحي صحنههاي فيلم «ملکوت» از
اوست.
پس از بازگشت، در ايران به عنوان فيلمبردار خبري و مستند با راديو تلويزيون
همکاري کرد و به عنوان کاريکاتوريست در مطبوعات و موسسههاي انتشاراتي به
فعاليت پرداخت.
او نقاشي هم ميکند، اما به طراحي بيشتر توجه دارد. تجربۀ
طولانياش از يکطرف و تماسش با مطبوعات اروپايي از طرف ديگر، نوعي ظرافت و
پختگي به کارهايش بخشيده است. طرحها يا بهقول خودش کاريکاتورهايش داراي آن
حالت بيزماني و بيمکانيست که يکي از رايجترين شيوههاي کار طراحان معاصر
است.
«داريوش رادپور» از سال 1980 در ايتاليا اقامت گزيد و در انستيتوي طراحي
اروپا به تدريس پرداخت و با نشريات معتبري چون: لارپوبليکا، ديلي امريکن،
ديلي نيوز، مانيفستو، ايل جورناله، لا استامپا و ايدئاتسيونه همکاري کرد.
تعدادي از کارهاي او، از جمله آثاري که در اين نوشتار آمده و
ميبينيد، در سالهاي نخست پس از انقلاب، در «کتاب جمعه»، به سردبيري «احمد
شاملو» چاپ و منتشر شده است. (کتاب جمعه، مرداد 1358 تا خرداد 1359).
«رادپور» دستي توانا در طراحي، نقاشي و گرافيک، و چشمي بينا در عکاسي و تصوير
دارد. مجموعهاي از کارهاي عکاسي او را از ايتاليا در
اينجا ببينيد!