| حکایت‌خانه | ترانه‌ها و خاطره‌ها | روايت حکايت مکتوب | جُنگ صدا | تماس |

 

«پرویز دوائی»، یادنگار روزهای از یاد رفته!

از اهل سینما و دوستداران فیلم در ایران، کمتر کسی است که پرویز دوائی را نشناسد. همه یا نقد و نوشته‌ای از او خوانده‌اند؛ و یا در مناسبات دوستانه و همکاری، از نقطه نظرات و راهنمایی‌های او بهره برده‌اند. مسعود کیمیایی بارها گفته است که: گذرش از «بیگانه بیا» به «قیصر»، بر اثر حرف پرویز دوائی بوده است.

اصولا و اینطور که معلوم است، دنیای سینما در هر جای جهان، به دو قطب عمدۀ «سینماگر» و «منتقد فیلم» تقسیم شده و می‌شود. تماشاچی و مخاطب، طیفی است که در پهنایی گسترده بین این دو قطب نشسته و قرار می‌گیرد.

از آنجا که علیرغم حضور حدود یک‌صد سالۀ سینما در ایران، عمر سینمای جدی و مطرح به چند دهه بیشتر بالغ نمی‌شود؛ طبعا «نقد نویس فیلم»، به‌مصداق آن که غربال به‌دست دارد، با چند گام فاصله از پی کاروان سینماگران معاصر آمده و می‌آید.

پرویز دوائی در تاریخ نقد نویسی سینما در ایران، از سردمداران و نسل اولی‌ها این فن محسوب می‌شود. او که در دوره‌ای برای مجلۀ «سپید و سیاه» می‌نوشت، طبق فرم صفحه‌بندی مجله، نقدهایش با امضای «پیام»، در صفحات آخر مجله به‌چاپ می‌رسید. در نزد اهل سینما و دوستدارن فیلم معروف بود که: «خریداران مجله، آن‌را از چپ به راست ورق می‌زدند؛ چون نقدهای دوائی در آخرین صفحۀ آن چاپ می‌شد.»


در جهان سینمای ایران، ـ گرچه در جاهای دیگر چندان معمول نیست ـ همچنین بوده‌اند کسانی از سینماگران و فیلم‌سازان که از جایگاه خود، پلی به دیگر سوی کشیده‌اند و در ضمن به‌عنوان منتقد فیلم هم، نقد و نظری نوشته و خود را شناسانده‌اند؛ چنان‌که ازاین‌سو نیز بوده‌اند نقد نویس‌های حرفه‌ای فیلم که عاقبت یا به وسوسه، و یا برای کسب تجربه، قلم و کاغذ گذاشته و ـ بیشتر ـ در هیئت کارگردان، به وادی سینماگران کوچیده‌اند.

پرویز دوائی اما، همیشه و همه‌جا در اذهان عموم سینماروها و سینماگرها، در کسوت مرد قلم و نقدهای خوب و منصف، شناخته شده و هست. گرچه امکان ندارد شما تاریخ فصل نوین سینمای معاصر ایران ـ یعنی از قیصر به بعد ـ را بخوانید؛ و یا پای مطرح‌ترین کارگردان‌های این دوره بنشینید و جای از آن، نام پرویز دوائی را نبیند یا نشنوید.
 
 او که نامش پای هر نوشته و نقدی کافی بود تا فیلمی تازه اکران شده، اعتبار بیابد، و یا برعکس از چشم بیفتد؛ با حسی از دلسوزی و مسئولیت، و با نیتی خیر، برای هرچه بهتر شدن جریان و فضای فیلم‌سازی ـ علیرغم اینکه شاخص‌ترین نام در جبهۀ منقدان سینما و فیلم است ـ در پشت صحنه، دستی به مدد و همدلی، همراه کارگردان‌های جوان و تازه پا گرفته می‌کند؛ و با اعتبار کلام و جایگاه معتبری که به‌عنوان منتقد فیلم و صاحب‌قلم دارد، ضمن حمایت و تشویق، به شکل‌گیری واقعی هویت سینمای معاصر ایران کمک می‌کند.
 
 هنوز خاطرۀ نقدهای جاندار او را در مجلۀ سپید و سیاه که برای از جمله فیلم «خداحافظ رفیق»، اولین فیلم امیر نادری نوشت، یاد دوستداران سینما هست. نوشتۀ او با عنوان «خسته نباشی رفیق» اولین نقدی بود که در باره این فیلم نوشته و به‌چاپ رسید. فیلمی که مردم، جز ترانۀ متن آن، یعنی«جمعه» با صدای فرهاد، شعر شهیار قنبری و موسیقی اسفندیار منفردزاده، هیچ شناخت دیگری از عوامل آن، امیر نادری (کارگردان)، سعید راد، ذکریا هاشمی، وجستا (بازیگران)، و یا علیرضا زرین‌دست (فیلم‌بردار) نداشتند.
 
 پرویز دوائی که خود در روزهای سخت و تنگی که امیر نادری برای ساختن این فیلم از سر می‌گذراند، بارها برای کمکش کمر همت بسته بود و او را چه در نوشتن سناریو، و چه در توصیه به دوستان و دیگر دست‌اندرکاران سینما کمک کرده بود؛ قصد آن داشت که به اعتبار قلم و نامی که در نزد اهل سینما دارد، هم امیر نادری، و هم این نوع از سینما را که نادری آغازگر آن بود، ضمن معرفی، حمایت و تثبیت هم بکند. خصلتی که از ویژگی‌های انسانی پرویز دوائی است و چندان ربطی به حرفۀ نقدنویسی‌اش ندارد.
 
 درگیرشدن و جنجالی که سر این فیلم و نقد، بین دوائی و اسماعیل جمشیدی، نویسندۀ دیگر مجله سپید و سیاه سر گرفت، شاید هنوز گوشۀ ذهن و خاطرۀ خیلی از سینماروهای آن‌ روزگار مانده است. از «خداحافظ رفیق» و حواشی آن شاید وقتی دیگر و سر فرصت بنشینم و بنویسم.
 
 اینجا بسنده کنیم به همین اندک، و به پرویز دوائی که حالا نزدیک به سی سالی می‌شود رحل اقامت را در شهر «پراگ» انداخته و گرچه سر و مویی سفید کرده، ولی هنوز هم یاد ایام جوانی دل و جانش را گرم و روشن نگه می‌دارد.


چند سالی پیش بود [1360] که اولین مجموعۀ قصه و یادنوشت‌های او به نام «باغ» به بازار آمد. قبلا «بازگشت یکه‌سوار» [1370] را که ثبت خاطره‌های سینمایی اوست را خوانده بودیم؛ و «سبز پری» را در سال 1373، «ایستگاه آبشار» در سال 1378 در آمد.

استقبال از او و قلم و ذهن شفاف او که خاطره‌های کودکی و نوجوانی را با جزئیات حیرت‌انگیزش به یاد و کلام می‌آورد، چنان گرم و مقبول بود که همین اواخر، ادامۀ آن یادنوشته‌ها را در محموعۀ تازه و دیگری به نام «بلوار دل‌های شکسته» دیدیم و خواندیم.

با ‌یاد و به‌حرمت او،  و شاید برای تازه شدن یاد و خاطرات خودمان از آن روزها و روزگار، از مجموعه‌های سه‌ گانۀ یادنوشته‌های پرویز دوائی، چند قصه ـ نوشته را در تنظیم و اجرایی گفتاری خواهید شنید. ماجرای «ختنۀ ممد»، برگرفته از محموعۀ «ایستگاه آبشار»، اولین آنهاست.

* * *

«. . . چون که ممد بچه شوهر بود، وقتی که قرار شد ختنه‌اش کنند ختنه‌سورانی، چیزی برایش نگرفتند که مثلا کمانچه‌کش یا خیمه‌شب‌بازی خبر کنند و زن‌ها جمع شوند و دایره و دنبک بزنند و شادی کنند. همینطوری قرار شد یک‌روز وسط هفته‌ای سلمانی گذر را خبر کنند که بساطش را بیاورد و ممد را ختنه کند. رفتند و یک آقای لطفی‌ای بود که سر کوچه سلمانی داشت، خبرش کردند. بعد ماشاالله، بچه نوکر سیزده ـ چهارده سالۀ همسایه بود قرار شد بیاید و دست و پای ممد را نگهدارد. ما هم که تابستان بود و مدرسه تعطیل بود و چند روزی به خانۀ خواهرم که همسایۀ ممد اینها بود به مهمانی آمده بودیم و جزو یک عده‌ای برای تماشای مراسم ختنه جمع شده‌ایم. بیشتر تماشاچی‌ها زن‌های در و همسایه بودند که به‌هوای پوست ختنه خودشان را رسانده بودند. . .»

ماجرای «ختنۀ ممد» نوشتۀ «پرویز دوائی» را بشنوید!

* * *

«توصیف دوایی از محرومیت‌هایش هم توصیفی شاعرانه و رویاگونه است و كمتر بر فقر و ناملایمات اجتماعی می‌پردازد. در قصۀ اول مجموعۀ ایستگاه آبشار (با عنوان چرخ خیاطی) از زبان و نگاه كودكی یكی دو ساله كه مادرش برای امرار معاش در خانه خیاطی می‌كند، چنان توصیف حیرت‌انگیزی از جزئیات یک چرخ خیاطی سینگر دستی می‌كند كه انگار معبودی وصف می‌شود. پسرک كه تازه دندان درآورده و لثه‌هایش می‌خارد، برای فرو نشاندن این خارش، همچنان كه مادر مشغول كار است، دندان‌های تیز و كوچک شیری‌اش را به گوشۀ پایۀ چوبی چرخ خیاطی می‌ساید و بر آن خراش‌هایی می‌اندازد. مدتی بعد، مادر از سر ناچاری چرخ را می‌فروشد و چند سال بعد، پسرک كه حالا به مدرسه می‌رود، در خانه‌ای همان چرخ خیاطی را در میان وسایل خانه می‌بیند و رد دندان‌هایش بر پایه‌ی چوبی چرخ را به جا می‌آورد. از نگاه او، این چرخ و آن خراش‌ها، بیشتر یادگاری از یک دوران خوش گذشته‌اند تا نشانه‌ای از فقری كه منجر به فروخته شدن آن وسیله‌ی امرار معاش شده‌اند. در واقع حتی توصیف دوایی از یک چرخ خیاطی، در آن موقعیت اقتصادی هم تبدیل به یک خاطره‌ی عاشقانه می‌شود؛ چیزی كه در قصه‌‌های او نگاه غالب است.» [هوشنگ گلمکانی، هفت، شماره 4، شهریور 82]

داستان کوتاه «چرخ خیاطی» نوشتۀ «پرویز دوائی» را بشنوید!

* * *


 | حکایت‌خانه | ترانه‌ها و خاطره‌ها | روايت حکايت مکتوب | جُنگ صدا | تماس |