|
هر دخت به پيش چشم مادر، آئينهي
نوجواني اوست.

«احمد سروش» را نميدانم چقدر
بشناسيد يا نه. حکايت اين مرد
را بايد در روايت کساني چون
«مهدي اخوان ثالث» و «اکبر
مشکين» و «رامين فرزاد» و
ديگراني از همين دست خواند و
دانست.
اصلا شايد روزي همينجا
داستان زندگي او را نوشتيم که
هم دستگير اکنونيان شود و هم
عبرت آيندگان! هر چند که من
راوي اين حکايت نه تنها از آن
دست کسان که شمرديم نيستم، بلکه
حتي تا زانوي آنها هم نميرسم،
چه رسد به دستشان.
خيلي مختصر اگر خواسته باشيد
بايد گفت «احمد سروش» شاعر نبود
ولي شعر هم ميگفت. کاتب نبود،
اما کتاب هم نوشته. نويسنده
نبود، گرچه پشت ميزي در يکي از
اتاقهاي ادارهي راديو در
گوشهي ميدان ارک آنروزها قلم
هم ميزد.
«احمد سروش» در واقع
يکي از آن حلقههاي آخر و
باقيمانده از تبار «رندان
پاکبازي» بود که طبعي بلند،
دلي بزرگ و سري شوريده داشت، و
طبعا به انجامي از آندست که
عاقبت اکثر اين قوم بوده و هست،
سرانجامي تلخ و نه به سازگاري و
سامان.
گفتم که بهتر شايد آنکه
در فرصتي ديگر به آن بپردازيم
تا حق مطلب نيز آنچنان که بايد
و شايد ادا شود.
باري، ميگفتم امروز در جستجويم
به دنبال چه بودم که در ميان
کاغذها و نامه و نوشتههاي که
هست و دارمشان چشمم خورد به
دستخط با قلم خودنويس نوشته
شدهاي از «احمد سروش». شعري
تقريبا بلند از سرودههاي خود
او با نام «کين مادر».
اينکه
اين شعر و دستخط چطور و از کجا
به ما و به اينجا رسيد خود
حکايتي است مفصل که بماند تا به
روز روزش، ولي خلاصۀ مختصر
واقعهاي که در پي آن، اين قطعه
سروده شد اينکه: در آن سالها و
به آن روزگار بنا به آنچه که در
مطبوعات به چاپ رسيد، دختر جوان
بيست سالهاي که با مادر خود
زندگي ميکرد، در پي آشنايي و
عاشقي با جواني برومند، به
نامزدي او درميآيد.
ولي تا
زمان ازدواج و در ايام رفت و
آمد و ديدارها، مادر دختر دل به
مرد جوان ميبندد. دختر بعد از
آگاهي از ماجراي دلدادگي مادر و
نامزد خود، شبي و در زماني که
مادر به خواب است، او را به خاک
و خون ميکشد و بعد هم خود را
ميکشد.
اين مادر پير واژگون بخت
داني که به دخت خود چها کرد؟
چون بيست رسيد سال عمرم
بر من در رنج و غصه وا کرد
من دل به جوانکي نهادم
او نيز طمع به يار ما کرد
شد عاشق روي شوهر من
با موي سپيد مادر من
اين مادر پير، آخر کار
چون مانع عشق خود ديدم
يک شب که به خواب خفته بودش
ناگاه به خاک و خون کشيدم
«احمد سروش» يا اين خبر را در
جريدهاي ميخواند و يا به هر
شکل در جريان اين خبر واقع
ميشود. قطعهي «کين مادر» حاصل
آن است.
ماجرا از زبان دختر
بازگو ميشود. شاعر در گذرش از
گورستان، به اتفاق به مزاري
برميخورد که ندايي از آن به
گوش ميرسد.
افتاد مرا شبي گذاري
از بخت سياه بر مزاري
در آن شب قيرگون نهادم
پا بر سر قبر گلعذاري
برخاست ز قبر وي صدايي
سوزنده صداي آشنايي
که اي زندهي پر غرور و سرمست
امشب تو به مردهاي نظر کن
گر حال دل شکسته داني
شادان دل اين شکسته پر کن
زين فاجعهاي که ميدهم شرح
برخيز و جهانيان خبر کن
دخترک در ادامۀ شرح ماجرا (و
البته بنا به دريافت خود از
مادرش و نه تعميم آن به همۀ
مادران) با توجه به شعر معروف
«گويند مرا چو زاد مادر»
از
«ايرج ميرزا»، استدلال
ميکند:
اين رسم قديم مادران است
کز طفل به دل اميد دارند
کان روز که از گذشت ايام
گيسوي سيه سپيد دارند
از وي بخورند آب و ناني
حقا که دلي پليد دارند
چون ديد به جرم بيزباني
هرگز ندهند آب و نانم
«يک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت»
هر دخت به پيش چشم مادر
آئينهي نوجواني اوست
لبخند و دهان دلنشينش
آيات شکر دهاني اوست
گر پير شود غمي ندارد
چون دختر او نشاني اوست
خواست تا نمونۀ جواني
آسان بتواند هر کجا برد
«دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شيوۀ راه رفتن آموخت»
گويند که دختران بلاشک
دارند ز مادران نشاني
شکر دهنان خوب صورت
زايند گل شکر دهاني
او نيز براي آنکه گويد
در عهد شباب و نوجواني
جانبخش به سان دخترم بود
لبخند و دهان و غبغب من
«لبخند نهاد بر لب من
بر غنچۀ گل شکفتن آموخت»
و همينطور تا آخر که
ديگر چيزي از آن شعر معروف
«ايرج ميرزا» باقي نميماند.
اين
شايد نوع ديگري از نگاه است به
قضايا. اين جور ديگر ديدن
ماجراهاي تاريخي و معروف و جا
افتاده در ذهن و باور و فرهنگ
مردم را من يک بار ديگر در
روايتي که «احمد شاملو» از
جريان آن ضربالمثل معروف به
«چوپان دروغگو» داشت شنيدم.
شما
اگر آن را خوانده يا ميدانيد
که هيچ! اگر نه که، ما
اينجا آن
را نوشتيم تا هم روايت و
يادآوري آن حکايت باشد، و هم
نمونهاي ديگر از آن «جور ديگر
ديدن» که گفتيم. به قول «سهراب
سپهري»:
چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد.
***
|