| حکایت‌خانه | ترانه‌ها و خاطره‌ها | روايت حکايت مکتوب | جُنگ صدا | تماس |

 



 

تأمل تهمتن بر منازل

به بامداد روبرویم
بر انحنای افق ایستاده است
واپس نگران
به هیئت کامل بدگمانی
آهویی
که بهرام
ها را به مغاره بیژرفا میکشاند
به پسین
گاه
پریزادی
هراسان از دیدارم

از دالبُر بستر رود
سرازیر می
شود به جانب نیزار سبز
و آب زلال آن سوتر
تصویری بر می
تاباند
مع
وج و مخوف
از عجوزه
ای که ترسیمش نتوانم کرد
تا کجا خواهی رفت ای سر هوسناک
پریزادی به دامگاهت می
کشاند و آهویی به چشمهسار
اما کدام را خواهی گزید
وقتی که هردوان به هیئت آهو یا پریزاد باشند
بهرام یا کیخسرو
چه یادمان می
دهد این حکایتها؟
آن
که جاودانه شده است
بهرام است یا کیخسرو
و آنکه نومید میگردد
در حاشیه شهرهای بی
افسانه ماییم
ماییم
که جاودانگی را
در مغاره
های جادو
افسانه می
سراییم
و صخره
ای میگذاریم سنگین
بر حفره تاریک روح
مان
تا کبوتر آزادگی
‌اش
پر نکشید در آفتاب
و دود نشود در هوا
مگر چه کسی خواهد آمد
نه دغل
کارتر از قدیس پیشین
که چنین برهنه و تنها
به یاری دیوانه
ای
در وادی
های روح سرگردان شدهام؟
آن
که رفته از او نفرت داشتهام
آن
که آمده از من نفرت دارد
و آن
که نیامده نمیشناسمش
پس چه می
کنم اینجا
نزدیک بوی دیو و کنار نفس اژدها ؟

زنی زیبا
که خطوط برهنگی
‌اش
از روحم عبور کرده
به اردوگاه دیوانم می
کشاند
و قوچ بی
گناهی
که به کشتارش کمان کشیده بودم
به آبخو
ار نجاتم رهنمون میشود
چه اتفاق می
افتاد
 اگر شور نخستینم را
 در ابتدای واقعه فرمان می
بردم؟
شگفتا
رهاننده من
 نه خردم بود نه شوقم
رخشم را جاودان برده
اند
 بگذار کاووس دیوانه
 هرگز شیهه امید بخشی نش
نود
اژدها
در این حوالی بیدار است
و کودکانم هنوز در خوابند و نمی
دانند
که من در چه سواد و مرحله
ام
زین و برگم سنگین است
بگذارم و به کاشانه متروکم برگردم
گلیم نخ
نمای روحم را
بر داربستی نو بیاویزم
و تارهای سبز خیال
و پودهای قرمز رویا
آرایش کهنگی
‌اش کنم
منزل آخرم

در خنکای سایهسار همین درههاست
که شبانان گرسنه به تاریکی
شان
چون اشباح باز نیافتنی اعصار فراموش
نان خشکی به شیر می
زنند
 و رویای دور دست شهرهای چراغان را
به تسخر و زهرخند بازگو می
کنند
برای کودکان دیر باور خود

منزل آخرم در همین رویاهاست
رویاهای فراموش
که با دهان درها و کوچه
های فراموش
برای کودکان نیامده باز گو می
شود
و قصه
های فراموش
که گوشی برای شنیدشان درنگ نمی
کند
داربستم را
بر چار راه کوچه
های امروز بیاویزم
و گلیم نخ
نمای روحم را
به نقش
های زنده بیارایم
فرزندانم
، نوادههایم
سهراب
فرامرز
برزو
شما
به زمانه فرسودگی
آیینها زاده شدید
در قلمرو غرورهای نفرینی
از این روست که جگر پرطراوت
تان
بر انتهای خنجر پدر
در ماه می
درخشد
تا برق شادی از چشم قد کوتاهان برتاباند
سهراب من
پادافره سودازدگیهامان اینک
بالای خندق خونین نابرادران
از خنده ریسه رفته
اند
از رنج پایان ناپذیر ما

. .

از مجموعۀ «گندم و گیلاس»

*
شعر و صدای: منوچهر آتشی
موسیقی متن: اسفندیار منفردزاده 

 * * *

پانویس:
این سروده را به همین شکل از روی صدای شاعر پیاده کرده‌ام. گفتم شاید از شما و کسانی که اتفاقا و از سر تصادف از این گذر رد می‌شوند، باشد کسی که احیانا در کنج قفسۀ کتابخانه‌اش مجموعه اشعار «گندم و گیلاس» از «منوچهر آتشی» را هم داشته باشد و حوصله کند و چیدمان و تقطیع درست سطرهای این شعر را بنویسد که کار را تمام کرده باشیم و با کمک شما در شکل درست آن به‌یادگار بماند برای همۀ ما.

 * * *


لینک‌های مرتبط با مطلب در این سایت:

«ظهور» با صدای منوچهر آتشی و موسیقی اسفندیار منفردزاده


 * * *


 | حکایت‌خانه | ترانه‌ها و خاطره‌ها | روايت حکايت مکتوب | جُنگ صدا | تماس |