عبدوي
"جط" دوباره ميآيد
- با سينهاش هنوز مدال عقيق زخم-
از تپههاي آن سوي "گزدان"
خواهد آمد،
از تپههاي ماسه،
كه آنجا
ناگاه "ده تير" نارفيقان گل كرد
و ده شقايق سرخ
بر سينۀ ستبر "عبدو"
گل داد.
بهت نگاه دير باور عبدو ،هنوز هم
ـ در تپههاي آنسوي گزدان
احساس درد را به تاخير ميسپارد
خون را ـ هنوز عبدو ـ از تنگچين شال
باور نميكند:
«پس، خواهرم "ستاره"، چرا در
ركابم عطسه نكرد؟
آيا عقاب پير خيانت
تازنده تر
از هوش تيز ابلق من بود؟
كه پيشتر ز شيهه شكاك اسب
بر سينه تذرو دلم بنشست؟
آيا "شبانعلي"،
ـ پسرم ـ را هم؟...»
باد ابرهاي خيس پراكنده را
به آبياري قشلاق "بوشكان" ميبرد
و ابر خيس
پيغام را سوي اطراقگاه:
"امسال، ايل
بي وحشت معلق عبدو جط
آسوده دل ز تنگه "ديزاشكن"
خواهد گذشت
ديگر پلنگ "برنو" عبدو
در "كچه" نيست منتظر قوچهاي
ايل
امسال،
آسودهتر،
از گردنه سرازير خواهيد شد
امسال
ـ اي قبيلۀ وارث! ـ
دوشيزگان عفيف مراتع يتيمند!
در حجلهگاه دامنه "زاگرس"
دوشيزگان يتيم مراتع،
به كامتان باد!"
در تپههاي آنسوي گزدان
در كنده تناور "خرگ"ي
ـ از روزگار خون
ماري دو سر، به چله، لميده است
و بوتههاي سرخ شقايق
انبوهتر، شكفتهتر، اندوهبارتر
بر پيكر برهنۀ دشتستان،
ـ در شيبهاي ماسه
دميدهست
گهگاه،
با عصرهاي غمناک پاييزي
كه باد با كپرها
بازيگر شرارت و شنگوليست
آوازهاي غمباري
آهنگ "شروه"هاي فايز
از شيبهاي ماسه
از جنگل معطر سدر و گز
در پهنۀ بيابان ميپيچد
- مثل كبوتراني
كه از صفير گلوله، سرسام يافته
از فوج خواهران پريشان جدا شده
در آسمان وحشت چرخان،
سرگردان ـ
آوازهاي خارج از آهنگي
ـ مانند روح عبدو ـ
ميگردد در گزدان:
"آيا شبانعلي، پسرم...
سرشاخه درخت تبارم را
ـ بر سينۀ دلاور
ده تير نارفيقان،
گل هاي سرخ سرب
نخواهد كاشت؟
از تنگچين شالش، چرم قطارش، آيا از
خون... خيس؟..."
عبدوي جط دوباره ميآيد
اما، شبانعلي،
ـ سرشاخۀ تبار شتربانان ـ را
ده تير نارفيقان
بر كوهۀ فلزي زين خم نكرد
زخم دل شبانعلي
از زخمهاي خوني دهگانۀ پدر
كاريتر بود
كاريتر و عميقتر
اما سياه!
"جط زاده را نگاه كن!
اين "كرمجي" اداي جمازه در ميآورد!
او خواستار "شاتي" زيباي
كدخداست!
ـ كار خداست ديگر!"
"هي!
هو! شبانعلي!
زانوي اشتران اجدادت را،
محكم ببند
كه بنههاي گندم امسال كدخدا
از پارسال سنگينتر است!"
"هي، هاي، هو!
شبانعلي عاشق!
آيا تو "شيرمزد" شاتي را
آن ناقۀ سفيد دو كوهان، خواهي داد؟
شهزادۀ شترزاد!..."
آري شبانعلي را،
زخم زبان
و آتش نگاه "شاتي" به بيخيال
سركوفت مداوم جطزادي
و درد بيدواي عشق محال
از استر چموش جواني به خاك كوفت.
اما
در كندۀ ستبر خرگ كهن، هنوز
مار دو سر به چله، لميده است
با او شكيب تشنگي خشک انتقام
با او سماجت گز انبوه شورهزار
نيش بلند كينۀ او را
شمشير جانشكار زهريست در نيام
او...
ناطور دشت سرخ شقايق
و پاسدار روح سرگردان عبدوست.
عبدوي جط دوباره ميآيد
از تپههاي ساكت گزدان
ـ بر سينهاش هنوز مدال عقيق زخم ـ
در زير ابر انبوه ميآيد
در سال آب:
در بيشه بلند باران
تا ننگ پر شقاوت جط بودن را
از دامن عشيره بشويد
و عدل و داد را
ـ مثل قناتهاي فراوان آب ـ
از تپههاي بلند گزدان
بر پهنه بيابان جاري كند.
از مجموعه «آواز خاک»
*
شعر و صدای: منوچهر آتشی
موسیقی متن: اسفندیار منفردزاده
* * *
پانويسها:
عبدو: يا عبدي، مصغر عبدالله يا
عبدالعلي يا . . . در اينجا
بههمان شکل.
جط: بر وزن بط، شتربان. که
دشتستانيها آنان را تحقير ميکنند!
گزدان: جايي که درخت "گز" فراوان
باشد. محلي در پشتکوه دشستان.
بوشکان: ناحيهاي در دشستان.
بهگويش محلي بوشکو.
ديز اشکن: نام گردنه و تنگهاي در
دشستان.
کچه: به ضم کاف و تشديد و کسر چ،
کمينگاه شکارچي.
خرگ: بر وزن برگ، درختي وحشي در
جنوب.
شروه: بر وزن پرده، آهنگ
دوبيتيخواني در جنوب ايران.
کرمجي: بر وزن غربتي، بچه شتر.
شاتي: نامي براي دختران در جنوب.
دهتير و برنو: نام تفنگ بوده است.
* * *
مؤخره:
اين شعر را قبلا به شکلي که
دريافت خودم بود تايپ کردم. ولي
چون اطلاع چندان و درست و درماني
از بعضي اسامي و واژههاي خاص که
در اين سروده بهکار رفته نداشتم
از اهل ادب و اهالي بوشهر و آن
نواحي خواهش کردم اگر توضيح و
معرفياي از اسامي و کلمات دارند،
بنويسند تا آنها را در پانويس شعر
بگذارم. در ضمن، من چيدمان و
تقطيع درست سطرهاي شعر را هم
نميدانستم، و محل علائمي چون:
ويرگول و گيومه و از ايندست را
هم.
از «محمد دادفر»، ايميلي رسيد که
نوشته بود:
« اين شعر را با حوصله نقطهگذاري
کردم و بيشتر توضيحات مرحوم آتشي
را هم در پايان گذاشتم تا روح اين
رفيق و همشهريام از من خرسند
باشد.»
«محمد دادفر»، نويسندۀ «وبلاگ
مشق» است. از همدلي و
راهنماييهايش سپاسپگزارم.