|

عکس از رضا نظام دوست [سيزيف]
راستي که اين قافلۀ عمر چه زود
ميگذرد!
انگار همين ديروز بود. همين
ديروز، که از سر رخت و لباس
کفزده برخاست و چنگ زد به چادر
چيتش و با تو قدم به درگاه خانه
و توي کوچه گذاشت. آمده بود تا حق
«قدير» پسر قدر قدرت محل را که
پدرش پاسبان بود کف دستش بگذارد.
چه حقي داشت که پسر او را بد گفته
باشد؟
عالم بچگي بود و دنياي کوچه. . .
کوچهاي که ما در آن قد
ميکشيديم.
انگار همين ديشب بود که از سر محل
پيچيدي و نگاهت به ماه شکسته و جاري
در ميان جوي وسط کوچه نشست.
ديروقت شب بود و سر و دهانت بو
ميداد. در جاي دنجي ـ از آنجايي که
معمول نشست و گپزدنهایی از ایندست
در آن زمانها بود ـ به عرف آن
روزگاران، لبي به تلخآبهاي تر
کرده و هنوز صداي رفيق در گوشت بود
که شعري از سرودههاي خود را
ميخواند:
«گويند مرا چو زاد مادر ـ آداب ستم
کشيدن آموخت.
از چادر کهنۀ سر خويش ـ بهر تن من
لباس نو دوخت.
با آنهمه چاه نفت، گويي ـ فرسوده
چراغ ما نميسوخت. . . »
و بعد،
نگاهت
از ريزههاي مهتاب پاشيده در آب، قد
کشيد به قامت مادر، که باز بر سر
کوچه به اضطراب و چشمانتظار
ايستاده بود. . .
ايستاده بود تا تو بيايي. تا در را
برايت باز کند. تا مبادا بوي دهانت
باز بهانۀ پدر شود که به تو و غرور
و جوانيات تندي و تغير کند. تا
مبادا باز خشم پدر، از دير آمدنت
زبانه گيرد و به آتش بکشد. تا مبادا
به رخوت، رخت و جوراب از تن نکنده
بخوابي.
در آن موقع دير شب، تنها در درازناي
کوچه به انتظار و مضطرب ايستاده
بود، تا تو بيايي. . .
راستي را که انگار همين ديروز بود.
تو آزرده از زمين و زمان، تنهاييات
را با آنهمه وسعت و بزرگي، در حجم
چمداني کوچک، جاي داده بودي و
ميآمدي تا جايي در اينجاي غربت آن
را پهن کني و پرت شوي در ناکجاي
غريبي و دوري.
باز، و اين بار اما با موهاي
نقرهايش، و لبخندهاي ـ نه از سر
رضا ـ که براي آسودگي دل تو بر لب
داشت، تا سر کوچه آمد. با آئينه و
قرآني در دست، و کاسۀ آبي در دست
ديگر. . . آمده بود تا دعاي خيرش را
بدرقۀ راهت کند و آب را به اميد
بازگشتن زود و دوبارهات به زمين
بپاشد.
خم شدي تا پيشانيات را ببوسد. دلت
از جا کنده شده بود. روي برگرداندي.
نه براي اينکه او اشکت را نبيند، که
بیشتر برای آنکه تو اشکش را نبيني.
در کمر کوچه صداي شتک آب را بر تن
خاک شنيدي، و تو ميدانستي که به
اين زودي باز نميگردي. نه به اين
زودي که او اميدوار است، که شايد
هرگز ديگر باز نگردي. . .
راستي که اين قافله ي عمر چه زود
مي گذرد!
انگار باز هم، همين امروز بود که در
خلوت خاطرات خودت، از سر کوچۀ
يادها، برگشتي تا يکبار ديگر او را
با قامت شکسته و لبخند هميشه
مهربانش ببيني و نديدياش.
در کوچه باد مي آمد و باد با خود
بوي آن يگانه يار را نمي آورد. . .
امروز هم کوچه، خالي بود. . .
***
|