تکگوییهای ماندگار سینما و
تئاتر ایران
(
7
)
«مریلا زارعی» در فیلم «با دستهای
خالی»
عین مراسم شب اعدامه، مگه نه؟
با این شمع به دنیا اومدم. (نه، یه
ساله شدم)
مامان! یادته میگفتی که دومین سال
تولدم خرمشهر آزاد شد؟ (خرداد شصت و
یک)
دو، سه، چهار. . . بابام میاومد،
اما هیچوقت نبود.
گفتی، گفتی: «دشمن میخواسته
کرمونشاه رو بگیره؛ بابات اسیر شده
دخترم.»
(اسم عملیاتش چی بود؟ ها؟ آها . . .
خودم میگم. :«عملیات مرصاد»)
ولی. . . کرمونشاه که از خونۀ ما
خیلی دور بود.
گفتی: «میاد. تو درس بخون، میاد.
بابات میاد. . . خانوم مهندش شو،
میاد» (باشه)
یازده، دوازده، سیزده، چهاره،
پونزده، شونزده، هفده.
اسرا اومدند، اما بابای من نیومد.
بعضی دوستای بابا اومدند یه چیزایی
گفتند. (مامان سوخت، من آتیش گرفتم)
مامان یادته؟ دانشگاه قبول شدم. چه
ذوقی کردی!
بابا! اصلا نمیدونست گریه کنه یا
بخنده؟
هفده (نه هفده رو شمرده بودم)
هیجده، نوزده، بیست، بیست و یک،
بیست و دو، بیست و سه.
بالاخره بابا اومد. منم . . . منم
فوق لیسانس گرفتم. (نه. . . خاموش
شدم)
تولدم مبارک! دست بزنید!
بابا، وای. . .، بابا نیگا کن!
مورچههه رو نیگا! میدونی که مورچه
دویست سال عمر میکنه؟
(اگه . . البته . . . اعدام نشه)
بابای من، بابا قوز نمیکنم. به خدا
قوز نمیکنم. ببین! (چرا اینجوری
میکنی؟ قول میدم)
ببین قول میدم که صاف و محکم
بایستم. اینطوری.
یعنی قول میدم یهطوری. . . همچین
راست، سرم بیفته تو گردی . . .
طنابِ . . . دار.
پانویس:
ابوالقاسم طالبی، کارگردان فیلم در
بارۀ این صحنه گفته است: «این صحنه
یکی از بازیهای بینظیر خانم
[مریلا] زارعی است، و من تاریخ جنگ
ایران و عراق، و بعد از جنگ تا سقوط
صدام را در این مونولوگ گفتهام
بیآنکه کسی حس کند دارم این را
میگویم.»
روایت شنیدنی مریلا زارعی (بازیگر)،
و ابوالقاسم طالبی (کارگردان) را از
این صحنه در فیلم «با دستهای خالی»
در
این کلیپ ببینید!