|
«عشق و تحصيل» سرودهاي از «منوچهر
نيستاني»
بعد از
آن
مطلب
که بيشتر بيان حس وحشت و حسرت و
فراقزدگي، يا نوستالژي مربوط به ايام آغاز مدارس و
شروع دبستان بود و اينجا
نوشتيم، گفتيم شايد
پر بيضرر نباشد
اگر يادي هم از آن حال و هواي عاشق
شدنهاي خاص روزگار جواني بکنيم
که اين
البته
مربوط به چند سالي بعد از آن حکايت
است.
خاطرۀ
عشقهاي دوران مدرسه
که
هنوز با خيلي از ماها مانده و هست.
اين شعر از «منوچهر نيستاني»
يادم آمد
که
«عشق و تحصيل» نام دارد،
و وصف حال
همين حس و حال است.
نميدانم
شما هم اين شعر را بهياد داريد يا
نه؟ از بهترين شعرهاي «نيستاني»
نيست البته. ولي شک ندارم که آن حال
و هوا و ايام را حتما به
خاطر داريد.

از پس شيشۀ عينک، اُستاد
سرزنش بار به من مينگرد
باز در چهرۀ من ميخواند
که چها بر دل من ميگذرد
ميکند
مطلب خود را دنبال:
«بچهها! عشق گناه است، گناه
واي اگر بر دل نوخواستهاي
لشگر عشق بتازد بيگاه».
مينشينم، همه ساعت خاموش
با دل خويشتنم دنيائيست
ساکتم ـ گرچه به ظاهر ـ اما
در دلم با غم تو غوغائيست
مبصر امروز چو اسمم را خواند
بيخبر داد کشيدم: «غائب!»
رفقايم همگي خنديدند
که جنون گشته به طفلک غالب
بچهها هيچ نميدانستند
که من آنجايم و دل جاي دگر
دل آنهاست پي درس و کتاب
دل من در پي سوداي دگر
من به ياد تو و آن روز بهار
که تو را ديدم در جامۀ زرد
تو سخن گفتي، اما نه ز عشق
من سخن گفتم، اما نه ز درد
من به ياد تو و آن خاطرهها
ياد آن دوره که بگذشت چو باد
که در اين وقت به من مينگرد
از پس شيشۀ عينک، استاد
با خيالت خوشم از اول زنگ
لحظهاي فارغ از اين دنيايم
زنگ خوردهست، «منوچهر» بيا
تو «فريدون» برو، من ميآيم!
* * *
|