| حکایت‌خانه | ترانه‌ها و خاطره‌ها | روايت حکايت مکتوب | جُنگ صدا | تماس |

 


یادمان «بیژن مفید» و یادی از «شهر قصه»

نمایشنامۀ «شهر قصه» در بخش‌های چهارگانۀ خود، به نوعی روایت‌گر مسخ شدن و بی‌هویتی آدمی‌ست در غربت، که در این حکایت «فیل» نماد آن است. . .

دنیای «شهر قصه» دنیای پاک و معصوم افسانه‌های قدیمی نیست. بلکه برعکس، بازتاب ملموس همین دنیای شلوغ و گیج و شتابزدۀ امرزو ما است.

ادامۀ مطلب >>>


یادی از «شهرزاد» شاعر، نویسنده، و رقصندۀ فیلم‌های فارسی

از «کبرا سعیدی» بگویم. از «شهرزاد». هم او که چهره و نامش با نقش و تیپ «زن بدکاره» و «رقاصه» عجین شده. از شاید معصوم‌ترین «زن بدنام» سینمای ایران. از نویسندۀ کتاب «توبا» که به نوعی شرح حال و زندگی اوست در قالب رمانی کوتاه. از شاعری که دفتر شعر «با تشنگی پیر می‌شویم» از اوست.  . .  

ادامۀ مطلب >>>


کارنمای زنان کارای ایران، کاری نه چندان کارستان!

سابقۀ نوشتن شرح حال افراد و شخصیت‌های شناخته شده، به شکلی مجموع و یک‌جا شاید به کتاب «تذکره‌الاولیاء» از «شیخ فریدالدین عطار نیشابوری» برسد که معرفی و زندگی‌نامه تنی چند از بزرگان عالم تصوف و مرشدان اهل طریقت است. کتابی که آمیزه‌ای از افسانه و روایت، و گوشه‌هایی از اخبار و اسناد موجود و واقعی است، و بیشتر به قصد آموزش و ترغیب به سلوک و تزکیۀ نفس نوشته شده تا برای به جا ماندن سندی مکتوب از شرح حال و زندگی افراد. . .

ادامۀ مطلب >>>


اندر حکایت معجزۀ آن گاو در تبریز و قضایای اهدای این چلچراغ!

قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
 مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا

این بیت از «ناصر خسرو» را به خاطر داشتم که حکایت «قندیل افروزی» یا همان چلچراغ روشن کردن است در شب قدر به مسجد، و اینکه آنجا به یمن این چلچراغ، چون روز روشن می‌شود ولی دل سیاه است به غایت چون شب یلدا، و یادم آمد از جریان معروف به «معجزه گاو» که روزی روزگاری در «تبریز» رخ داد و آن را «نادرمیرزا» یکی از شاهزادگان قاجار در استناد به دخالت‌های دولت «انگلیس» در امور داخلی مربوط به کشور ایران در یادداشت‌های خود مکتوب کرده و خواسته تا شاهد بیاورد که چطور دولت فخیمه بریتانیا در همسوئی و با کمک آخوندها و مذهبیون، و بزرگان روحانیت آب به آسیاب جهل و خرافۀ مردم عوام می‌ریخته و در واقع مصداق آن جملۀ معروف «دائی‌جان ناپلئون» که معتقد بود و می‌گفت: «کار، کار انگلیس‌هاست». . .

ادامۀ مطلب >>>



با «آيدا» در آيينه‌ي سفرنامه‌ها!

می‌دانیم که از محسنات مطالعه و بررسی «سفرنامه»ها یکی هم این است که با مطالعۀ آن‌ها می‌توان به آداب و عادات و رسم و سنت‌های مرسوم در نزد مردم و ملتی که نویسندۀ سفرنامه در گذر از آن کشور، و یا مدت اقامت خود آن‌ها را تجربه کرده و دیده، پی برد. جدا از این مقوله، در مطالعۀ این یادداشت‌های سفر، می‌شود فرهنگ رفتاری و مناسبات اجتماعی حاکم بر آن جامعه را نیز شناخت و دید. . .

ادامۀ مطلب >>>


هر دخت به پیش چشم مادر، آئینه‌ی نوجوانی اوست.

«احمد سروش» را نمی‌دانم چقدر بشناسید یا نه. حکایت این مرد را باید در روایت‌ کسانی چون «مهدی اخوان ثالث» و «اکبر مشکین» و «رامین فرزاد» و دیگرانی از همین دست خواند و دانست. اصلا شاید روزی همین‌جا داستان زندگی او را نوشتیم که هم دست‌گیر اکنونیان شود و هم عبرت آیندگان! . . .

ادامۀ مطلب >>>


کارآگاه «بهروز وثوقی»، بد مستی «فریدون مشیری» و یک دهن غزل خراباتی!

حتما برای شما هم پیش آمده که با خواندن یا شنیدن و دیدن چیزی، یاد مطلب و خاطره‌ای از کسی یا جایی افتاده باشید. گویا به این «تداعی معانی» هم می‌گویند. بهرحال هر چه که هست، درهم دویدگی و به‌هم پیوستگی زنجیره‌ای از یادها و خاطرات است که به‌مصداق «می‌کشد هر جا که خاطرخواه اوست» دست آدمی را می‌گیرد و با خود تا کجاهای کجا که نمی‌برد! کتاب «زندگی‌نامۀ بهروز وثوقی» را می‌خواندم. رسیدم به شرح ماجرای اولین باری که او به‌عنوان بازیگر روی صحنه رفته است. . .

ادامۀ مطلب >>>


درد و رنج تازیانه چند روزی بیش نیست
 
راز دار خلق اگر باشی، همیشه زندهای


هيجدهم ارديبهشت ماه مصادف است با سالگشت کشته شدن «وارتان سالاخانيان». آزاده مردي ارمنيالاصل که در باورمنديش به عدالت اجتماعي و عشقي که به مردم داشت، شکنندهترين شکنجهها را تاب آورد و نشکست.

«احمد شاملو» در پانويس شعر بالا که به نام «مرگ نازلي» در مجموعه شعر «هواي تازه» و به ياد «وارتان» سروده و به چاپ رسيده، دربارۀ او که در تاريخ مبارزات سياسي ايران «اسطوره ي مقاومت» لقب گرفت، نوشته است. . .  

ادامه مطلب>>>


«. . . زوال که آغاز ميشود روياها راه به کابوس ميبرند، پاي اعتماد بر گردۀ اطمينان فرود ميآيد و از ايمان غباري ميماند سرگردان ِهوا که بر جاي نمينشيند؛ خوابها تعبير ندارند و درها نه بر پاشنۀ خويش، که بر گرد ِخود ميچرخند و راهها به ساماني که بايد نميرسند؛ و حق اگر هست، همين حيات ِ آخرالزماني است، که نيست، براي آنان که هنوز بادهاي ِ مسموم ِ مصرف و تخريب را ميگذرانند. . .»

برگرفتهاي از يکي از نوشتههاي «غزاله عليزاده»، که با چشمان آهويي و غمگين خود نه سال پيش در پگاه چنين روزي و در پي دردي جانکاه، از «خانۀ ادريسيها» دل بريد، از «چهار راه»ها گذشت و به جنگل زد و خود را به مرگي خود خواسته از دار درختي به بند آويخت و غم از دست دادنش را به دل دوستدارانش آونگ کرد. ياد او را نيز گرامي ميداريم.

صداي «غزاله عليزاده» را در دکلمۀ شعري از «نيما يوشيج» بشنويد!
 


از زمزمه دلتنگيم، از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي، نه ميل سخن داريم
آوار پريشاني‌ست، رو سوي چه بگريزيم؟
هنگامۀ حيراني‌ست، خود را به که بسپاريم؟
تشويش هزار «آيا»، وسواس هزار «اما»،
کوريم و نمي‌بينيم، ورنه همه بيماريم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست
امروز که صف در صف خشکيده و بي‌باريم
دردا که هدر داديم آن ذات گرامي را
تيغيم و نمي‌بريم، ابريم و نمي‌باريم
ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب
گفتند که بيداريد؟ گفتيم که بيداريم.
من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم

شانزدهم ارديبهشت ماه امسال اولين سالگشت درگذشت «حسين منزوي» است. او يکي از معدود شاعران معاصر در ادبيات ایران است که به خصوص در سردون غزل، صاحب سبک بود.

ادامۀ مطلب >>>


برخیز اي داغ لعنت خورده!

گفته مي‌شود تا امروز و در عصر ما دو ترانه ـ سرود وجود دارد که بيش از هر آهنگ و سرود ديگري در جهان خوانده و شنيده شده. اول آن بخش از سمفوني شماره 9 بتهوون است که سروده‌اي از «شيلر» شاعر آلماني به نام «انسان‌ها» به صورت آواز جمعي يا کر مي‌خوانند، و دوم سرود «انترناسيونال» است که با روز جهاني کارگر در اولين روز ماه مي عجين شده.

ادامه مطلب>>>


« . . . گريه نکن خواهرم. در خانهات درختي خواهد روييد و درختهايي در شهرت و بسيار درختان در سرزمينت. و باد پيغام هر درختي را به درخت ديگر خواهد رسانيد و درختها از باد خواهند پرسيد: در راه که ميآمدي سحر را نديدي؟»
[بند آخر از رمان «سووشون» نوشتۀ سيمين دانشور]

بانوي ارديبهشت قطعا
«سيمين دانشور» است. نويسندۀ رمان «سووشون»، «شهري چون بهشت»، «به کي سلام کنم»، «جزيره سرگرداني» و «ساربان».

هشتم ارديبهشت ماه مصادف است با سالگشت هشتاد و چهارمين زادروز اين بانوي بزرگ ادبيات معاصر ايران. ماندگاري نام «سيمين دانشور» از بلنداي شخصيت و استقلال قلم خود اوست، «جلال آل احمد» همسر و همپاي زندگيش بود. همين. اين را امروز ديگر همگان ميدانند و گفتن ندارد.

خبردار شديم که ترجمۀ رمان ارزنده «سوشون» به زبان سوئدي توسط «سعيد مقدم» به پايان رسيده. آيا به اين بهانۀ خجسته «سيمين دانشور» را در نمايشگاه بين‌المللي کتاب امسال شهر گوتنبرگ سوئد خواهيم ديد؟
 


هر سال اولين روز از ارديبهشت ماه که مي‌رسد، ياد «سهراب سپهري» هم مي آيد.
يادِ رفتنش در چنين روزي و اينکه ديگر در ميانِ ما نيست. ياد او را يادمان باد!


 


« اين‌همه آشفته‌حالي . . .! »

ديروز که برابر بود با سي‌ام فروردين ماه و همزمان مصادف با سي‌امين سال به تير بستن آن نه جان شريف، از زندان گفتيم و از «اوين» اين زندانِ قرنِ کين.

امروز با خاطرۀ «بيژن جزني» يکي از آن نه نفري که نوشتيم و خوانديد و مي‌شناسيد، ياد يکي از برنامه‌هاي «راديو جنگ صدا» افتادم که چهار سال پيش در چنين ايامي پخش شد.

حکايت دلدادگي و پيوند عاطفي «بيژن جزني» با همسرش است که با ترانه‌اي از خوانده‌هاي «دلکش» خوانندۀ معروف آن روزها عجين شده و گره خورده بود. ماجراي آن را در کتابي که در يادمان و به عنوان زندگي‌نامۀ او منتشر شده بود به قلم «ميهن قريشي» يار و همراه هميشۀ زندگي او خوانده بودم. 

ادامۀ مطلب>>>>
 


اي هم‌سن و سالِ مردم و من
اي هم‌سن و سال کودکِ نوزادۀ زمين
اي پتياره پير پلنگِ ستاره‌چين
زندانِ قرنِ کين
اوين!
 

آنچه از سابقۀ نام «زندان» در ادب فارسي و پرداختن به آن مکان را به‌خصوص در حوزۀ شعر به ياد داريم، شايد از سروده‌هاي «مسعود سعد سلمان» زنداني ساليانِ «قلعۀ قهقه» شروع شود تا به قصيدۀ معروف «بهار» در تعريف و تجسم زندان‌هاي رضاشاهي برسد.

در دوران معاصر ما نيز اسمي از «زندان اوين» در يکي دو سروده از شاعران نوپرداز آمده که يکي از آن دو، شعري از «ايرج جنتي‌عطائي» است.

«زندان اوين» که در عهد حکومت سابق، برابر با معناي «زنداني سياسي» بود، نخستين بار در فروردين ماه سي سال پيش و همزمان با انتشار خبر فرار نه نفر از زندانيان سياسي در مطبوعات آن روزگار براي عموم شناخته شد و بر زبان‌ها افتاد.

حکايت تلخ اعدام آن نه زنداني «بيزن جزني»، «حسن ضياء ظريفي»، «محمد چوپان‌زاده»، «عزيز سرمدي»، «احمد جليل‌افشار»، «کاظم ذوالانوار» و «مصطفي جوان ‌خوشدل» در تپه‌هاي اطراف زندان «اوين» و جعل آن خبر در نشريات را حتما خوانده و مي‌دانيد. آن سروده از «جنتي‌عطائي» در بارۀ «زندان اوين» را اما اگر بخواهيد، با صداي راوي از اينجا بشنويد!

 


عمويي داشتم که نامش «بابا» بود! تنها برادر پدر، و مثل برادري بزرگتر براي من که پسر بزرگ پدر بودم. انبوهي از مثل‌ها و متل‌ها را به ياد داشت و بسياري از اشعار و ابيات ناب را در حافظه. هنر او در به‌جا و به موقع به کار بردن اين دانسته‌ها و به‌ياد داشته‌ها بود.

از زماني که ارزش آموختن را دانستم، سعي کردم تا آنجا که مي‌شود و مي‌توانم از او  بياموزم. امروز آنچه که از قصه‌هاي قديمي‌ و ضرب‌المثل‌هاي ساري و جاري مي‌دانم، از دولتي حوصله و آموزش‌هاي اوست.

حکايتي که خواهيد خواند را در نوجواني از او به کلامي ساده شنيدم. سالها پيش به دوره جواني و به قصد آزمون قلم در مثلا شيوۀ کتابت به سبک قدما آن را نوشتم. و امروز در آستانۀ دوران پيرانه سري، گمان مي‌کنم شايد معناي و نکتۀ نهفته در آن را مي‌فهمم.

دست‌نوشتۀ اين حکايت را تازگي‌ از ميان پاره کاغذهاي آن سال‌هاي دير و دور پيدا کرده‌ام، آن را با ياد و به عزيز داشت خاطر او در اينجا مي‌نويسم.

« حکايت آن سوارِ بي اسب! »

حکايت کنند نکو جوانمردي را که سوار بر اسب از بياباني مي‌گذشت به قصدِ آبادي بالا دست. صلاتِ ظهر بود و نهايتِ تشنگي، که در بن‌سايۀ خاربته‌اي به گوش ناله‌اي شنيد و به چشم خسته مردي زخمي و افتاده ديد که از قرار او نيز قصدِ آبادي بالا دست را داشت.

جوانمرد گفت: «از پا افتاده‌اي. که پياده‌اي و خسته. من نيمي بيشتر را سواره بوده‌ام و سزاست تا تو لختي را بر پشت اسب طي کني که هم راه را همسفر و همراه باشي، و هم حيات از اين برهوتِ بلا به در برده باشيم» پس مردِ افتاده بر اسب شد و مردِ سوارِ صاحبِ اسب در قفاي او.

زماني اما هنوز نرفته بود که همراهِ نارفيق، پي به ميانِ اسب کوفت و افسار به تاخت گرفت و جوانمردِ صاحبِ اسب را به‌جاي گذاشت و به آني در آن دشت بي‌خداوندي، صاحب و خداوند اسبي شد که تا لحظه‌اي پيش نبود.

جوانمرد به شتاب و گامي چند در پي اسب و سوارِ بي‌مروتِ بي‌معرفت دويد. اما چه سود؟ پس نفس بريده به زانو نشست و ندا در داد که: «اي مرد! اين نه راه طريقت بود که تو کردي.»

مرد راه زن لگام و دهانۀ اسب برکشيد و  از همان بالاي زين به پوزخنده‌اي رندانه جواب داد: «ساده مردا که توئي! چه اميد بسته‌اي که من تا ساعتي ديگر اسب را به بازارِ بالا دست بفروشم و تا تو خود به آنجا رساني دربيابان آنسوترک ده، اسب ديگري را صاحب شده‌ام.»

جوانمرد عرق از پيشاني گرفت و گفت: « برو آسوده باش و تو را از من و اسبم هيچ عذاب وجدان نباشد که من از تو گذشتم و حتي به رضا و خرسندي اسب بر تو حلال کردم. ولي تو و دوستي خدا را که در ميدان ده بالا دست، به‌ وقت فروختن اسب، حکايتي از اين رندي و رهزني نکني. که شايد به‌خيال خود شه‌کار و عياري کرده‌اي ولي اي بسا که اگر به گوش کسان برسد، ديگر کسي به کسي رحم و مروت نکنند و چه بسا پياده‌هاي خسته و تشنه، در بيابان‌هاي بي‌انتها بمانند و سواره‌هاي بر اسب، در آنها بنگرند و بي‌هيچ شفقتي از آنان درگذرند، و حتم که ديگر هيچ سواري دست پياده نگيرد و جوانمردي بميرد. . . »


صحبت از مصاحبۀ اخير «بابک تختي» مترجم، قصه‌نويس و ناشري که پسر «غلامرضا تختي» نيز هست شد؛ و آنچه که او در بارۀ روحيۀ اسطوره‌سازي و قهرمان‌پروري ما ايرانيان گفته. يادمان افتاد به يادداشتي که در يادمان «غلامرضا تختي» نوشته بوديم و بيشتر اشارتي بود به اشعاري که سرايندگانش در آنها به  شخص و شخصيت «تختي» اشاره‌اي داشته يا کرده بودند.

فکر کرديم آن يادداشت را نيز به بهانه اين مصاحبه در بايگاني مطالب بگذاريم و بخش‌هاي از مصاحبه «بابک تختي» که توسط «مسعود نقره‌کار» انجام شده را هم در اينجا که هم نوعي جرئت بيان است و شايد شکستن تابوها، و هم حاوي نکته‌هاي قابل تامل و تعمق.
 

« . . . مصاحبه‌اي خوانده‌ام از مرحوم «مهرداد بهار» كه مي‌گفت روزي باغبانشان دستش را مي‌گيرد و توي كوچه پس‌كوچه‌هاي گرم تابستاني مي‌بردش پيش مردي با ريش بلند انبوه كه نشسته بود سر سنگي به تار زدن. پيرمرد در هپروت خودش بوده كه باغبان «مهرداد بهار» را نشان مي‌دهد و مي‌گويد: «اين پسر آقا ملك است.» (منظور از ملك، ملك الشعرا است) پيرمرد چشم پفكرده‌اش را باز مي‌كند و مي‌گويد: «شعر هم مي‌گويي؟» مهرداد بهار مي‌گويد: «خير.» آن پيرمرد هم مي‌گويد:‌ «خاك بر سرت.» . . .

فكر مي‌كنم فقط در شرق باشد كه وقتي آدم را مي‌بينند، به اصل و نسبش رجوع مي‌كنند.
«تختي» براي من در مواجهه‌اي ناديده پدر بود. حالا كه خودم پدرم، مي‌بينم كه او نبوده، چنان كرده كه من حالا كه از او پيرترم مطمئن نيستم براي پسرم بتوانم بكنم. من فقط چهار ماه داشتم. تجربه‌ي شخصي نبود، ساختن ذهنيتي بود از آنچه ديگران داشتند.

«
مهرداد بهار» شاعر نبود يا اگر هم بود در شعرش همپاي دانشي نبود كه از اسطوره‌هاي آفرينش داشت. ولي مي‌بايست تا آخر عمر هر بار كه از او مي‌پرسيدند شعر هم مي‌گويي، خودش طنين خاک بر سر را بعد از جوابش در ذهن طرف بشنود. . .

«تختي» آزاده بود، عرق ملي داشت، گرايش به «مصدق» هم بسيار داشت، ذهنش هم سياسي بود اما نمي‌دانم چرا مي‌خواهيد روشنفكر و فرهيخته‌اش هم بدانيد؟‌ اين، از نظر من اسطوره سازي از «تختي» است. چيزي را تبديل به اسطوره مي‌كنيم و توقع داريم تمام نيازهايمان را جواب دهد. «تختي» هماني بود كه بود، نه احتمالا رئيس جمهور خوبي مي‌شد، نه اقتصاددان خوبي، نه پيغمبر و معصوم بود و نه خودفروخته و نان به نرخ روز خور.

اسطوره سازي در جوامعي مثل جوامع ما يعني ارتقا دادن به مرتبه‌ي خدايي. . . دنياي مدرن هم اسطوره دارد. شايد بدون اسطوره نمي‌توان زندگي كرد. اما اينكه از اسطوره‌هايمان بخواهيم تمام نيازهايمان را جواب بدهند مختص به جوامع قبل از مدرن است. همينط‌ور است مراد ما از كلمه روشنفكر. از روشنفكر هم ما اسطوره ساختهايم. روشنفكر هم كسي است كه تمام ويژگيهاي مثبت ذهنيمان را بارش مي‌كنيم. . .

تختي عضو جبهه ملي بود. طرفدار مصدق بود، اما
آيا حرف تازه‌اي هم زد؟ «تختي» مقابل قدرت ايستاد و به شيوه‌اي زندگي كرد كه ستودني است، اما آيا همين كافي است تا روشنفكرش بدانيم؟ . . .

مسئله من روشنفكر بودن يا نبودن
«تختي» نيست، مسئله من ذهن اسطوره ساز است، ذهن اسطوره انديش. حتما بهتر از من يادتان هست كه چه بلايي به سر شاملو آوردند؟ به خاطر نظري كه درباره فردوسي داد.  اين جز برخورد ذهن اسطوره زده چه مي‌تواند باشد؟

تعريف حداقلي براي روشنفكر
، كسي است كه با انديشه سر و كار دارد. حقيقت تازه‌اي را بيان مي‌كند. . . »

تمام اين مصاحبه را در خبرنامۀ ايران امروز بخوانيد
 

* * * *

ويژه‌نامۀ نوروز را در اينجا ببينيد!

* * *


 | حکایت‌خانه | ترانه‌ها و خاطره‌ها | روايت حکايت مکتوب | جُنگ صدا | تماس |