|
ميخواهم از شما که از
ما هزار بار بگوييد بگويند با قاري
بزرگ،
ميکاريم عشق بزرگ را، تا گل دهد به
دامن بيزاري بزرگ.
نام «اسفنديار
منفردزاده» در ياد و خاطرات همۀ ما بدون
شک با موسيقي متن فيلمهايي چون: «قيصر»،
«رضا موتوري»، «داشآکل»، «بلوچ»، «خاک« و
«گوزنها» پيوند خورده. براي خيليها با
ترانههايي چون: «جمعه»، و «شبانه»هايي که
با صداي «فرهاد» اجرا شد؛ و عدهاي هم او
را با آهنگي که زير صداي «احمد شاملو» در
دکلمۀ اشعار خود شنيدهاند بهياد
دارند.
روزي بايد سر فرصت از «منفردزاده» و
آثارش، آنچنان که سزاوار و شايستۀ اوست
بنويسم. از کارهاي سينمايياش، از آهنگ
ترانهها و سرودهايي که ساخته، و از
تاثيري که او با همدليها و همراهياش
با جريانهاي متفاوت و متنوع فرهنگي،
اجتماعي، سياسي داشته و دارد.
اينجا و دست به نقد اما، به اثري تازه و
منتشر نشده از او گوش کنيم که همانا
آهنگي از ساختههاي اوست بر دکلمۀ شعري
بلند از دکتر «اسماعيل خويي» که سالها پيش
در يادمان «سعيد سلطانپور» سرود و با صداي
خود خوانده است.
ادامۀ مطلب>>>
در مرور تاريخ سياسي معاصر ايران، آنجا
که به بخش جنبشهاي انقلابي و حرکتهاي
اعتراضي و مردمي ميرسيم، واقعۀ
«سياهکل» فصل ويژهاي است که نه تنها در
مقولۀ مبارزات سياسي از جايگاه خاصي
برخوردار است، بلکه تاثير آن بر ادبيات
معاصر، و بهويژه در شعر و ترانه، چنان
پررنگ و ماندگار بوده که دورۀ سرودن
اشعار سياسي را به دو دورۀ قبل و بعد از
«واقعۀ سياهکل» تقسيم کردهاند.
ترانۀ قديمي و خاطرهانگيز «جنگل»
را با دکلمۀ «ايرج جنتيعطائي»، سرايندۀ
شعر ترانه و صداي «داريوش» بشنويم.
ادامۀ مطلب>>>
«دختری
اینجا نشسته داره گریه میکنه»

بيست و سوم خرداد [13 يوني] مصادف است
با سالروز تولد «گيتي پاشايي». هنرمند
بازيگر، آهنگساز و خوانندهاي که ماه
پيش، دهمين سال درگذشت او بود و کسي را
خبر نشد.
ترانۀ «گريه» با شعري از
سرودههاي «فرهاد شيباني»،
از جمله ترانههاي کمتر شنيده شده
و کميابي است که با
صداي اين خواننده باقيمانده. اين
ترانه را در سالروز تولد «گيتي» و
بهياد او بشنويم.
ادامۀ مطلب>>>
يک داستان عشقي بسيار کوتاه، و مقداري با ارزش!

مثلا فکر کنيد: يک خانوادۀ دو نفري را
که از پدري زحمتکش و دختري نوجوان تشکيل
شده. (مادر دختر کجاست؟ نميدانيم. شايد
به شکلي غمانگيز همين چند سال پيش
درگذشته باشد)
پدر، کاسب است. صبح
ميرود سر کار و شب خسته بهخانه
برميگردد.
(شغل پدر چيست را هم دقيقا
نميدانيم. شايد زير راهپلهاي کوچک و
تنگ، بساط دستفروشي دارد يا مثلا گوشۀ
ميداني در جنوب شهر، روي گاري ميوه
ميفروشد.) . . .
ادامۀ مطلب>>>
سرايندۀ شعر سرود «بهاران خجستهباد!»
را ياد باد!

و اما حکايت زندگي و رزوگار شاعري که در کنار شور
تحصيل، استعداد سرودن شعر داشت، به
دانشکدۀ پزشکي رفت، مبارز چپ سياسي شد،
به زندان و تبعيد رفت، در فرانسه دکتراي
پزشکي گرفت، نمايندۀ مجلس شوراي ملي شد
و در هنگام مرگ، مشاور وزير بهداري بود.
شاعري که تا هنوز با وجود سرودههاي
موجودي که از او در دسترس است، دفتر و
ديواني ندارد و حضور او در ياد و خاطرات
ما بسته به فقط سه بند از يکي از
سرودههاي اوست.
سرودي که بدون شک در
اين سه دهۀ اخير کمتر کسي از ماست که آن
را نشنيده باشد. شاعر شعر سرود هميشه
ماندگار «بهاران خجستهباد!»، دکتر
«عبدالله بهزادي»، را ميگويم.
ادامه مطلب>>>

«چرخ خياطياش چرخ «سينگر» بود که
پايهاي، چيزي نداشت. از اين چرخ
خياطيهاي دستي بود که روي زمين
ميگذاشتند و مادرم جلويش چهار زانو
مينشست و خياطي ميکرد. چرخ را پدرم
موقعي که من بهدنيا آمدم به مادرم
چشمروشني داد. اما گمانم حساب خرج دوخت
و دوز رخت بچه را هم کرده بود. . . »
داستان کوتاه
«چرخ خياطي» نوشتۀ «پرويز دوائي» را
بشنويد!

کس پي تکريم ما از اهل مجلس برنخاست
بهر پاس عزت آخر، خود ز جا برخاستيم
چهاردهم ارديبهشت ماه، مصادف با دومين
سال درگذشت «سوسن» بود. مردميترين
خوانندۀ مردم کوچه و بازار. همو که از
صدا و ترانههايش اينهمه ياد در خاطره
داريم.
شايد در بارۀ او نوشتن و ياد او را در
سالمرگش زنده کردن، چندان به مذاق و قلم
بسياري از اهل کتابت در اين گسترۀ
اينترنت خوش نيايد. و شايد دلمشغوليها
و چه بسا مسائل و امور خيلي بسيار زياد
مهمتر!! مجال از «سوسن» نوشتن را
نميدهد و يا اصلا حوصلهاش نبوده که
کسي در بارهاش ننوشته.
آنچه
اما
در ادامه خواهيد خواند، در واقع روايت من کاتب اين
حکايت است
از اين خواننده، و بهانهاي
شايد براي ياد بعضي کسان و نام برخي
نفرات. تا چه پيش آيد و چه در نظر افتد.
ادامۀ
مطلب>>>
«. . . چون که ممد بچه شوهر بود، وقتي که قرار شد ختنهاش کنند ختنهسوراني،
چيزي برايش نگرفتند که مثلا کمانچهکش يا خيمهشببازي خبر کنند و زنها جمع
شوند و دايره و دنبک بزنند و شادي کنند.
همينطوري قرار شد يکروز وسط هفتهاي
سلماني گذر را خبر کنند که بساطش را بياورد و ممد را ختنه کند. رفتند و يک
آقاي لطفياي بود که سر کوچه سلماني داشت، خبرش کردند. بعد ماشاالله، بچه
نوکر سيزده ـ چهارده سالۀ همسايه بود قرار شد بيايد و دست و پاي ممد را
نگهدارد.
ما هم که تابستان بود و مدرسه تعطيل بود و چند روزي به خانۀ خواهرم
که همسايۀ ممد اينها بود به مهماني آمده بوديم و جزو يک عدهاي براي تماشاي
مراسم ختنه جمع شدهايم. بيشتر تماشاچيها زنهاي در و همسايه بودند که
بههواي پوست ختنه خودشان را رسانده بودند. . .»
ماجراي «ختنۀ ممد» نوشتۀ «پرويز دوائي» را بشنويد!
ادامۀ مطلب >>>

امسال و اينروزها سالگشت شصتمين سال تولد «امير نادري» بود و همزمان مصادف
با بيست سالگی مهاجرت او از ايران.
او را از اهل سينما و دوستداران فيلم در ايران، از بزرگ تا کوچک،
همه ميشناسند. نوجوانهاي سالهاي دور، با «اميرو» و «ساز دهني»، جوانهاي
چند دهۀ پيش با «خداحافظ رفيق» و «تنگنا»، و اهل کتاب و ادبيات هم، شايد با
«تنگسير»ي که «صادق چوبک» قصۀ آن را نوشته بود.
يادمان باشد تا همين چند سال
پيش، اگر فيلمي بود که در فستيوالهاي مهم فيلم در جهان، از ايران آمده بود و
جايزه ميگرفت، همانا فيلمهاي «امير نادري» بود و از آنها مثلا يکي «آب،
باد، خاک» و يا «دونده». پس غير ايرانيهاي اهل فن هم او را ميشناسند.
داستان «تجربه»،
نوشتۀ «امير نادري» را در اجرايي راديويي بشنويد!
از «نواي
چوپان» تا «خون ارغوان»

بر وزن شعر ترانۀ «نواي چوپان» و مولودي آهنگ آن، سرودهاي با رنگ و تم
انقلابي سروده شد که بيشتر در جمع گروهي از مبارزين و زندانيان سياسي خوانده
ميشد و ديگران اولين بار، آن را در مجموعهاي
با نام «آفتابکاران جنگل»، که بهصورت کاست در اوايل انقلاب در سال پنجاه و
هفت منتشر شد شنيدند.
سرودي که آيندگان و دلشکستگان را بشارت روييدن سحر و
لبخند آزادي ميداد و با موج چشمه و آهو، از ستيز ستاره ميگفت و از کبوتري که
تمام شب در پرواز بود و شاخهاي سرخ و گردهافشان بر لب داشت. نام سرود «خون ارغوانها»
بود.
ادامۀ مطلب>>>

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نيکو، مال وافر، حال خوش
اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي، بخت رام
* * *
ويژهنامۀ نوروز را در اينجا ببينيد!
* * *
بایگانی نوشتارهای زمستان 1384
بایگانی نوشتارهای پائیز 1384
بایگانی نوشتارهای تابستان 1384
بایگانی نوشتارهای بهار 1384
* * * *
|