از آداب خوب «شب یلدا» در ایام قدیم یکی هم این بوده که بخشی از آن شب بلند
را به قصهگویی و شعرخوانی بنشینند. پس ساعتی از امشب را که شب یلداست، پای
شعر و قصهخوانی «احمد شاملو» مینشینم و با صدای او حکایت «مردی که لب
نداشت» را میشنویم.
امروز (26
آذر = 17 دسامبر)، مصادف است با سالمرگ مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی).
شاعر اندیشمندی که بیشتر او را با دفترهای ششگانۀ «مثنوی معنوی» و سرایندۀ
«دیوان کبیر شمس» میشناسیم.
حکایت آخرین غزل این شاعر بزرگ را که ساعتی پیش از مرگ سرود به روایت «دکتر
شفیعیکدکنی»، دکلمۀ این سروده را با صدای «احمد شاملو» و آواز «شهرام ناظری»
همراه با نوای تنبور «سید خلیل عالینژاد» بشنوید.
در مرور پیشینۀ «ترانۀ نوین» در تاریخ موسیقی معاصر ایران، ترانهسراهای کم و
بیش شناختهشدهای داریم، آنچنانکه آهنگسازان نامآشنا، و البته که
ترانهخوانان مشهور.
در همین فصل «ترانۀ نوین»، اما وقتی به بخش «ترانۀ معترض» میرسیم فقط چند
نفری که در جمع به تعداد انگشتان دو دست هم نمیرسد ـ از ترانهسرا و
آهنگساز و خواننده ـ هستند که آغازگر این حرکت بودهاند و میتوان آنها را در
معرفی و تثبیت این نوع از هنر ترانه مبتکر و پیشرو دانست.
گاه شده است که اثری، در نزد خلایق شناختهتر از خود خالق اثر شود؛ و گاه چه
بسا نغمهسرایی که یک «ترانه» بخواند و با همان ترانه، نامش در همه عمر
جاودانه بماند.
حیدر رقابی، شاعر بود و در سرودههایش«هاله» تخلص میکرد. این را شاید کمتر
کسی بداند و بهیاد داشته باشد. اما همین که بگویی: شعر ترانۀ «مرا ببوس»، را
«حیدر رقابی» سروده است، حتما که کمتر کسی است آن را نشنیده یا به خاطر
نداشته باشد.
امروز (19 آذر)، بیست و سومین سال از درگذشت شاعر ترانۀ «مرا ببوس» میگذرد.
ترانهای که با بخشی از تاریخ و حافظۀ جمعی سه نسل از ما پیوند خورده است.
به بهانه سالروز تولد (م. آزاد)، شاعر و نویسندۀ کودکان
تا آنجا که یادم میآید در ترانههای کودکانه و قدیمی ایرانی، سه متل شناخته
شده وجود دارد که «آب» و «افتادن» وجه مشترک آنهاست.
یکی «گنجشکک اشیمشی» است و پرهیز او از اینکه مبادا «لب بوم ما» بنشیند، چرا
که «میافتی توی حوض نقاشی»، دیگر، آن «فیل» که «اومد آب بخوره، افتاد و
دندونش شکست»، و بالاخره «جوجو» [جوجه] که او هم آمده بود «آب بخوره، افتاد
تو حوضک».
«حمید مصدق» پیش از آنکه شاعری حرفهای و تمام وقت باشد، وکیلی مجرب بود
و وکالت اکثر هنرمندان و نویسندگان گرفتار و دربند را به رایگان بهعهده
میگرفت. او در دعواهای حقوقی اهل قلم با مراجع مختلف، وکیل و مشاور و
راهنمای آنها بود.
اشعار او دور از پیچیدگیهای ادبی، از سادگی و روانی، و صمیمیتی خاص برخوردار
بود. در سالهای پیش و بعد از انقلاب، چند شعر از سرودههای «حمید مصدق» در
طیف وسیعی از دانشجویان و روشنفکران سیاسی بر سر زبانها افتاد.
امروز سیزده سال از درگذشت سرایندۀ منظومۀ «آبی، خاکستری، سیاه» گذشت.
«جبار باغچهبان»، شناختهتر از آن است که من اینجا سردستی بخواهم چیزی در
معرفیاش بنویسم. کافیست در موتورهای جستجوی اینترنتی نامش را بنویسید و فقط
از خواندن فهرست ابتکارات و کارهایی که او در نزدیک به یکقرن پیش انجام
داده، شگفتزده شوید. شگفتزده از همت و پشتکار انسان والایی که او بود.
امروز چهارم آذر ماه با چهل و پنجمین سال درگذشت این مرد بزرگ.
شبانههای «احمد شاملو» برای «غلامحسین ساعدی» به بهانۀ دوم آذر، سالمرگ دکتر ساعدی
در پاییز
سال 1364، ادبیات معاصر ایران، یکی از شخصیتهای بارز خود را در گسترۀ
نمایشنامهنویسی و داستان از دست داد. نویسندهای که با بیش از سی اثر از
خود، همیشه و پیوسته نفسبهنفسِ مردم، نفس کشید. آثار او مردم را ـ من و تو
را ـ از عقبماندهترین نواحی جنوب، تا دهکوره هایی در ناکجا آباد آذربایجان
در بر میگیرد.
در دوم آذرماه سال 1364، مردی با آنهمه مردم در کتابهایش، دور از مردمش در
غربتی ناخواسته ـ اما ناگزیر ـ از دست رفت. دکتر «غلامحسین ساعدی را میگویم.
توانای عرصۀ ادبیات میهنمان را . . .
آنکه
رفته از او نفرت داشتهام
آنکه
آمده از من نفرت دارد
و آنکه
نیامده نمیشناسمش
پس چه میکنم
اینجا
نزدیک بوی دیو و کنار نفس اژدها ؟
بایگانی نوشتارهای پاییز 1385 را
مرتب میکردم، از آخرین یادداشتهای
آن ماه در آنسال، یکی هم
یادنوشتهای بود به مناسبت سالگشت
تولد او در مهر ماه که همراه با
دکلمۀ شعر «ظهور» (عبدوی جط میآید)
با صدای خود شاعر و موسیقی
«اسفندیار منفردزاده» که آن روزها
برای اولین بار و در سایت راوی
حکایت باقی، رونمایی! و ارائه شد.
امسال در سالگرد درگذشت او باز
برخوردم به دکلمۀ شعری دیگر از او و
با صدای خودش که مدتهاست در در
جستجوی دست یافتن به متن نوشتاری و
مکتوب آن، اینجا در آرشیو فایلهای
صوتی راوی مانده است.
البته میدانم و میدانید که متن
این سروده حتما در بسیاری از
وبلاگها و تارنماهای فارسیزبان
موجود و قابل دسترسی است. ولی
متاسفانه همه ـ یا دستکم آنهایی را
که من دیدم ـ طبق معمول با
افتادگیها یا تایپ اشتباه پارهای
از کلمات و بلااستثنا بدون علایمی
چون ویرگول و گیومه و از ایندست.
بهر حال این سروده را به همین شکل
از روی صدای شاعر پیاده کردهام.
گفتم شاید از شما و کسانی که اتفاقا
و از سر تصادف از این گذر رد
میشوند، باشد کسی که احیانا در کنج
قفسۀ کتابخانهاش مجموعه اشعار
«گندم و گیلاس» از «منوچهر آتشی» را
هم داشته باشد و حوصله کند و چیدمان
و تقطیع درست سطرهای این شعر را
بنویسد که کار را تمام کرده باشیم و
با کمک شما در شکل درست آن
بهیادگار بماند برای همۀ ما.
بيست و پنجم آبانماه، سالگرد
درگذشت «ستارخان»، سردار ملي بود.
بهترين بهانه شايد براي اينکه
سروده و صداي خستۀ «بيژن مفيد» را
در آوازي که از سر درد ميخواند
بشنويم.
21 آبان
ماه 1390
آره! داشتيم چی میگفتیم؟ بنويس!
بیست و یکم
آبانماه مصادف است با سالگرد درگذشت «بیژن مفید». چند سال پیش در یادمانی
مفصل در بارۀ او و کارهایش نوشتهام. این آخریها در مرتب کردن آرشیو مختصری
که دارم یکی دو کار دیگر از او را پیدا و به این مجموعه اضافه کردم. در
سالگشت نبودنش، یاد او و یادگار ماندگارش ـ شهر قصه ـ را بهیاد میآوریم و
پاس میداریم.
به یادمان هشتمین سالگشت
درگذشت «ویگن» «
barev
ويگنجان! »
باورم نميشد. عکس «ويگن»، بر بلنداي قاب و ويترين
عکاسخانۀ سابق! انگار گوشۀ پردۀ خيمه را بالا زده بود و از زير پرچم حسينه
نگاه ميکرد. همانطور مهربان و نجيب و ساکت. ايستادم. خودش بود. همان عکسي که
از توي قاب، تمام آن سالهاي قد کشيدن ما را به تماشا نشسته بود.