«سکوت سرشار از ناگفتههاست» سرودههایی از: مارگوت بیکل
ترجمه و صدای: احمد شاملو
موسیقی و پیانو: بابک بیات
دلتنگیهای آدمی را
باد ترانهای میخواند،
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده میگیرد،
و هر دانه برفی
به اشكینریخته میماند.
سكوت،
سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتیهای
بر زبان نیامده.
در این سكوت،
حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو
و من.
* * *
برای توو خویش
چشمانی آرزو میكنم
كه چراغها و نشانهها
را
در ظلماتمان
ببیند.
گوشی
كه صداها و شناسهها را
در بیهوشیمان
بشنود.
برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشیخویش
بیرون كشد
و بگذارد
ار آن چیزها كهدر بندمان كشیده است
سخن بگوییم.
* * *
گاه
آنچه مارا
به حقیقت میرساند
خوداز آن عاری است.
زیرا
تنها حقیقت است
كه رهایی می بخشد.
* * *
از بختیاری ماست
ـ
شاید
ـ
كه آنچه میخواهیم
یا به دست نمیآید
یا از دست میگریزد.
* * *
میخواهم
آب شوم
در گستره افق
آنجا كه دریا به آخر میرسد
و
آسمان
آغاز میشود.
میخواهم
با هر آنچه مرا در بر گرفته
یكی
شوم.
حس میكنم و میدانم
دست میسایم و میترسم
باور میكنم و امیدوارم
كههیچ چیز با آن به عناد
برنخیزد.
میخواهم
آب شوم
در گستره افق
آن جا كه دریا به آخر میرسد
و آسمان آغاز میشود.
* * *
چندبار امید بستی و دام برنهادی
تا دستییاریدهنده،
كلامی مهرآمیز،
نوازشی ،
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار
دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین!
آمادهشو كه دیگر
بار و
دیگر بار
دام بازگُستری.
* * *
پس از سفرهای بسیار و عبور
از فراز و فرود امواج این دریای
طوفانخیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم؛
بادبان برچینم؛
پارو وا نهم؛
سُکان رها کنم؛
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم
آغوشت را بازیابم.
استواری امن زمین را
زیر پای خویش.
* * *
پنجه در افكندهایم
با دستهایمان
به جای رها شدن.
سنگین سنگین بر دوش میكشیم
بار دیگران را
به جای همراهی كردنشان.
عشق ما نیازمند رهایی است
نه تصاحب.
در راه خویش
ایثار باید
نه انجام وظیفه.
* * *
سپیدهدمان از پس شبی دراز
در جان خویش آواز خروسی میشنوم از
دور دست
و با سومین بانگش
درمییابم که رسوا شدهام.
* * *
زخمزننده ،
مقاومتناپذیر،
شگفتانگیز
و
پُر
راز و رمز است؛
آفرینش و
همهآن چیز ها
كه "شدن" را
امكان میدهد.
* * *
هر مرگ
اشارتیست ؛
بهحیاتی دیگر
* * *
اینهمه پیچ،
اینهمه
گذر ،
اینهمه
چراغ،
اینهمه
علامت!
و همچناناستواری
به
وفادار ماندن
بهراهم،
خودم ،
هدفم ،
و به تو.
وفایی كه مرا
و تو را
به سوی هدف
راه مینماید.
* * *
جویای راه خویش باش
از اینسان كه منم.
در تكاپوی انسانشدن.
در میان راه،
دیدار میكنیم
حقیقت را،
آزادی را،
خود را.
در میان راه،
میبالد
و به بار مینشیند
دوستییی كه توانمان
میدهد
تا برای دیگران
مأمنی باشیمو
یاوری.
این است راه ما؛
تو،
و من.
* * *
در وجود هر كس
رازی بزرگ نهان است.
داستانی،
راهی ،
بیراههیی،
طرح افكندن این راز
_ راز من وراز تو،راز زندگی_
پاداش بزرگ تلاشی
پُر
حاصل است.
* * *
بسیار وقتها
با یكدیگراز غم و شادی خویش سخن ساز میكنیم.
اما در همه چیزی رازی نیست.
گاه به سخن گفتن از زخمها
نیازی نیست.
سكوتِ ملالها
از راز ما
سخن تواند گفت.
* * *
به تو نگاه میكنم و میدانم
تو تنها نیازمندیكی نگاهی
تا به تودل
دهد،
آسودهخاطرت کُند،
بگشایدت،
تابه درآیی.
من
پا
پس میكشم؛
و در نیمگشوده،
به روی تو بسته میشود.
* * *
پیش از آنكهبه تنهایی خود
پناه
برم؛
از دیگران شكوه آغاز میكنم.
فریاد میكشم كه:
«تركم
گفتهاند!»
چرا از خودنمیپرسم
كسیرا دارم
كه احساسم را،
اندیشه و رویایم را،
زندگیام را ،
با او قسمت كنم؟
آغازجداسری
شاید
از دیگران نبود.
* * *
حلقههای
مداوم،
پیاپیتا دور
دست.
تصمیمدرست
صادقانه.
با خودوفادار میمانم
آیا؟
یا راهی سهلتر
اختیار میكنم؟
* * *
بی اعتمادی
دری است.
خودستایی و بیم،
چفت و بست غرور است.
و تهیدستی،
دیوار است و لولاست
زندانی را كه در آن
محبوس رایخویشیم.
دلتنگیمان را
برای آزادی
و دلخواه دیگران بودن
از رخنههایش
تنفس میكنیم.
توو
من،
توان آن را یافتیم
كهبرگشاییم؛
كهخود را
بگشاییم.
* * *
بر آنچه دلخواه من است
حملهنمیبرم؛
خود را به تمامیبر
آن
میافكنم.
اگر برآنم
تا دیگربار و دیگر
بار
برپای
بتوانم
خاست
راهیبه جز اینم نیست.
* * *
توانصبر كردن
برایرو
در رویی
با
آنچه باید روی دهد.
برای مواجهه با آنچهروی
میدهد.
شكیبیدن؛
گشادهبودن؛
تحملكردن؛
آزادهبودن.
* * *
چندانكه
به شكوه در میآییم
از سرمای پیرامون خویش،
از ظلمت،
از كمبود نوری گرمیبخش؛
چون همیشه،
برمیبندیم
دریچه كلبهمان را،
روحمان
را.
* * *
اگر
میخواهی نگهام داری دوست من؛ از دستم میدهی.
اگر میخواهی همراهیام کُنی دوست
من
تا انسان آزادی باشم؛
میان ماهمبستگییی
از آنگونه
میروید
كه زندگیما هر دو تن را
غرقه در شكوفه میکُند.
* * *
من آموختهام
به خود گوش فرا دهم؛
و صدایی بشنوم
كه با من میگوید:
(این
لحظه) مرا
چه هدیه خواهد داد؟
نیاموختهام
گوش فرا دادن به صدایی را
كه با من در سخن است،
و بیوقفه
میپرسد:
من
(بدین لحظه)
چه هدیه خواهم داد؟
* * *
شبنم و برگها یخزده
است و
آرزوهایمن
نیز.
ابرهای برفزا
برآسمان
درهم
میپیچد.
باد میوزد؛
و
توفان در میرسد.
زخمهای
من
میفسرد.
* * *
یخ آب
میشود
در روح من،
در اندیشههایم.
بهار،
حضور توست.
بودنِ توست .
* * *
كسیمیگوید:
«آری!»
به تولد من،
به زندگیام،
به بودنم،
ضعفم،
ناتوانیام،
مرگم .
كسیمیگوید:
«آری!»
به من ،
به تو،
و
از
انتظار
طولانی
شنیدن
پاسخ
من،
شنیدنپاسخ
تو ،
خستهنمیشود.
* * *
پرواز اعتماد را
با یكدیگر
تجربه كنیم.
وگرنه میشكنیم
بالهای
دوستیمان را.
* * *
با
در افكندن خود
به دره،
شایدسرانجام
به شناسایی خود
توفیق یابی.
* * *
زیر پایم
زمیناز سُمضربۀ
اسبان میلرزد
.
چهارنعل
میگذرند
اسبان.