من باهارم تو زمین
من زمینم تودرخت
من درختم تو باهار ـ
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا طاقتم میکنه.
تو بزرگی مث شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مث شب.
خود مهتابی تو اصلا، خود مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شب تنها
باید
راه دوری رو بره تا دم دروازۀ روز ـ
مث شب گود و بزرگی
مث شب.
تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح.
تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مث اون ململ مه نازکی.
اون ململ مه
که رو عطر علفا، مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن
میون مرگ و حیات.
مث برفائی تو.
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قلۀ مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی
میخندی . . .
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا طاقتم میکنه.
احمد شاملو از مجموعۀ «آیدا در آئینه»
مهر ماه سال چهل و یک
«. . . اینجا عید هم گران است، هم نایاب
است. جنسش هم مرغوب نیست. نه طعم دارد،
نه رنگ و نه بوی سر پل تجریش را میدهد.
یادم باشد این بار که به خانه آمدم،
مقداری عید بیاورم. برای زندگی لازم
است. عید یعنی زندگی. . .»
نوشتاری از نویسندۀ وبلاگ
«دلتنگستان» را در اجرایی رادیویی
از اینجا بشنوید.
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا بهارو باور میکنم . . .
. . . و اما مگر میشود یاد عیدهای
دوران کودکی افتاد و از «سر آمدن
زمستان» و «نوروز» و «باور بهار» و
«عیدانه» گفت، ولی از «کودکانه» نگفت و
یاد این ترانه نیفتاد؟
پس، بشنویم دکلمهای از شعر این ترانه
را با صدای سرایندۀ آن «شهیار قنبری»،
همراه با آواز «فرهاد» بر بستر آهنگی از
«اسفندیار
منفردزاده» که این کلام و آن نوا را
جاودانه کرد.
رفتم ـ رفتی ـ رفت . . .
بهار که میرسید و عید و نوروز میشد،
فقط این نبود که باید به دیدن بزرگترهای
فامیل میرفتیم. باید سر مزار آنهایی که
همان سال به جبر و سرنوشتی محتوم رفته
بودند هم میرفتیم و به عیادت آنها که
به بیماریی سخت به بستر افتاده بودند و
بالاجبار رفتنی بودند هم میرفتیم و به
ملاقات کسانی که پشت بلندای آنسوی
دیوار و پس میلههای سربیرنگ و تیره به
بند نشسته و منتظر رفتنی نااختیار بودند
هم میرفتیم.
بهار که میرسید و نوروز میآمد، ما
باید به دیدار رفته و رفتنیها
میرفتیم. بعدها که بزرگتر شدیم دیگر
لازم نبود ما را ببرند، خودمان
میرفتیم. بهجز آن سالهایی که نورزوش
را در بند بودیم و نه میشد برویم و نه
میبردنمان. آویزان به بند یادها و
خاطرات آن سالها.
اینروزها مجموعهای چند جلدی که
خاطرات زندان بود را میخواندم. در جایی
از آن به سروده و سرودگونهای رسیدم که
باز یادآور آن خاطرات بود. خاطراتی که
آرزوی بازگشت آنها را نداری. خاطراتی که
از یاد و خاطر نمیروند.
این نه فقط هفتسین سفره عید، بلکه هفت
سلاح آتشین بود در رزم با دشمنی که به
غارت همه چیز کمر بسته بود. هفت کفش
آهنین بود که به پا میکردی و با آن از
هفت دریای خون و شکنجه میگذشتی. هفت
شمشیر آخته بود که با آن هفت دیو
خطرناکتر از اکوان دیو را در هفتخوانی
مهلکتر از هفتخوان رستم به خاک
میافکندی و ترنم هفت سرود عاشقانه بود
در هفت گنبد مینا به یاد هفت پیکر زیبا.
از مجموعه چهار جلدی کتاب خاطرات
زندان، جلد اول (غروب سپیده) نوشتۀ ایرج
مصداقی.
هفتسين
سین اول سلام،
سلام به بهار و باران و یاران،
سلام به پاکی چشمهساران.
سین دوم سحر،
سحر که مرغ میخواند.
سحر که آوازش را سپیدار بلند میداند.
سین سوم سادگی،
ساده باشیم.
مثل بنفشه کنار جوی،
با پاکی همکاسه باشیم.
سین چهارم سرود،
سرود شقایق و شعر و شور
سرود پرواز به دور.
سین پنجم سپید،
دستمان سپید، قلبمان سپید
مثل پرندهای که به آسمان پرید.
سین ششم سفر،
سفر با پر سیمرغ در صبح روشن
به سرزمین آب و گل نسترن.
سین هفتم سلام
دوباره سلام
سلام به صبح و سپیده و سحر
سلام به پرواز و پر
***
« . . . دیگر بچهها را نمیدانم. ولی
من حالا چند سالی است که به یاد مادر،
گل سرخی را کنار کاسۀ ماهیهای سرخ
میگذارم و وقتی سال تحویل میشود گل را
میبوسم.
و عجیب است که بوی مادر میدهد. . . »
نوشتاری از «هوشنگ حسامی» را در تنظیم و
گفتاری رادیویی از اینجا بشنوید.
به استقبال بهار میهنی
گرچه اینجا از بهار میهنی
سرزمین سرد غربت خالی است
میشود اما به عشق آن بهار
در هوای عید و فروردین نشست
از همین جا میشود با گوش دل
بانگ مرغان بهاری را شنید
میشود گلهای دشت و خانه را
از همینجا، از همینجا بو کشید
میشود چون لالههای پیشرس
از بهار، از عید استقبال کرد
در کمال سادگی چون عارفان
میشود با شعر حافظ حال کرد
میشود از عید و از نوروز گفت
میشود از فرودین، از گل سرود
میشود از جویبار، از آبشار
از بهار، از باغ، از بلبل سرود
گرچه اینجا فصل بوران است و برف
میشود از گرمی خورشید گفت
میشود از سورهی سیزده بدر
میشود از آیهی امید گفت
میشود از اشتیاق، از انتظار
میشود از آبی فردا نوشت
میشود از بهمن، از اردیبهشت
میشود از میهن زیبا نوشت
میشود از قطره، از دریا نوشت
میشود از چشمه، از باران سرود
میشود از خاطرات کودکی
از وطن، از خانه، از یاران سرود
میشود از روی الگوی بهار
دل به فرداهای سرسبزی سپرد
تلخی هجران و رفت عمر را
لحظههایی چند هم از یاد برد
گرچه اینجا هفتسین بیرونق است
میشود از سفره گفت، از گل نوشت
میشود از سدر و سنجد حرف زد
میشود از سوری و سنبل نوشت
میشود از روشناییها نوشت
از چراغ، از مهر، از مهتاب گفت
از قمر، از قدر، از قوس و قزح
از قلم، از قصههای ناب گفت
میشود شب تا سحر بیدار ماند
از شباهنگ، از صبا، از ژاله گفت
از قناری با تواضع یاد کرد
با سلام از خون سرخ لاله گفت
میشود عاشقتراز ایام پیش
خاک وخورشید و خدا را دوست داشت
التهاب کوچهها را لمس کرد
از دل و جان، تودهها را دوست داشت
فاصله کم نیست میدانم، ولی
قلبها را میشود پیوند زد
میشود از راه دور، از خاک سرد
بر بهار میهنی لبخند زد !
سرودهای از «فریدون انوشه»
***
«نوروز» این پیری که غبار قرنهای بسیار
به چهرهاش نشسته است، در طول تاریخ کهن
خویش روزگاری در کنار مغان اوراد مهر
پرستان را خطاب به خویش میشنیده است.
پس از آن در کنار آتشکدههای زرتشتی،
سرود مقدس موبدان و زمزمۀ اوستا و سروش
اهورامزدا را به گوشش میخواندهاند.
در همۀ این چهرههای گوناگونش، این پیر
روزگار آلود که در همۀ قرنها و با همۀ
نسلها و همه اجداد ما، از اکنون تا
روزگار افسانهای جمشید باستانی زیسته
است و با همهمان بوده است، رسالت بزرگ
خویش را همه وقت با قدرت و عشق و
وفاداری و صمیمیت انجام داده است، و آن
زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این
ملت نومید و مجروح است و درآمیختن روح
مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و
جانبخش طبیعت و عظیمتر از همه پیوند
دادن نسلهای متوالی این قوم که بر سر
چهارراه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ
جلادان و غارتگران و سازندگان
کلهمنارهها بند بندش را از هم
میگسسته است، و نیز پیمان یگانگی بستن
میان همۀ دلهای خویشاوندی که دیوار
عبوس و بیگانۀ دورانها در میانشان
حائل میشده و درۀ عمیق فراموشی
میانشان جدائی میافکنده است. . .
برگرفته از مقالهای در باره «نوروز»،
به قلم «دکتر علی شریعتی»
اصل اين نوشتار را به خط خوش نستعليق در
اينجا بخوانيد!