| حکایت‌خانه | ترانه‌ها و خاطره‌ها | روايت حکايت مکتوب | جُنگ صدا | تماس |

 

مي‌خواهم از شما که از ما هزار بار بگوييد بگويند با قاري بزرگ،
مي‌کاريم عشق بزرگ را، تا گل دهد به دامن بيزاري بزرگ.

آهنگي از ساخته‌هاي «اسفنديار منفردزاده» بر دکلمۀ شعري بلند از «اسماعيل خويي» که سالها پيش در يادمان «سعيد سلطانپور» سرود و با صداي خود خوانده است.                    

  در اينجا بشنويد!


در خانه که صداي چرخ خياطي مي‌آمد آدم يک‌جور دلگرمي‌اي داشت که مادر سرحال است. پشتش، کمرش، پايش درد نمي‌کند. نفس تنگي اذيتش نمي‌کند. نفخ نکرده. چربي و فشار خونش بالا نرفته و قرار نيست بيايند و بادکشش کنند يا زالو بيندازند و آمپول بزنند. آدم که از کوچه يا مدرسه برمي‌گشت، مادر اغلب روي چرخ خم شده و عينکش را سر دماغش گذاشته بودو داشت چيز مي‌خواند. گاهي هم شعر محبوبش را زمزمه مي‌کرد. . . صداي چرخ که مي‌آمد به آدم يک‌جوري. . . آدم حس مي‌کرد خانه‌اي هست و مادري و يک بساط خانواده‌اي که دور و ور آدم را گرفته و آدم دلگرم بود. . .»

                              «چرخ خياطي» نوشتۀ «پرويز دوائي» از مجموعۀ «ايستگاه آبشار»


«. . . چون که ممد بچه شوهر بود، وقتي که قرار شد ختنه‌اش کنند ختنه‌سوراني، چيزي برايش نگرفتند که مثلا کمانچه‌کش يا خيمه‌شب‌بازي خبر کنند و زن‌ها جمع شوند و دايره و دنبک بزنند و شادي کنند. همينطوري قرار شد يک‌روز وسط هفته‌اي سلماني گذر را خبر کنند که بساطش را بياورد و ممد را ختنه کند. رفتند و يک آقاي لطفي‌اي بود که سر کوچه سلماني داشت، خبرش کردند. بعد ماشاالله، بچه نوکر سيزده ـ چهارده سالۀ همسايه بود قرار شد بيايد و دست و پاي ممد را نگهدارد. ما هم که تابستان بود و مدرسه تعطيل بود و چند روزي به خانۀ خواهرم که همسايۀ ممد اينها بود به مهماني آمده بوديم و جزو يک عده‌اي براي تماشاي مراسم ختنه جمع شده‌ايم. بيشتر تماشاچي‌ها زن‌هاي در و همسايه بودند که به‌هواي پوست ختنه خودشان را رسانده بودند. . .»

ماجراي «ختنۀ ممد» نوشتۀ «پرويز دوائي»



ـ از آبادان که اومدم، تازه سر و صورتم تو آيينه پيدا شده بود. تپل بودم، ولي صورتم دراز بود و بم مي‌گفتند کله‌کتابي و هميشه يه عکس «سال‌مينو» لاي يه چيزي داشتم. تو تهران خونۀ برادرم زندگي مي‌کردم. ما يه اتاق داشتيم و برادرم زن داشت و چون شب‌ها اونا با هم مي‌خوابيدن، من خجالت مي‌کشيدم. آخه دوازده سالم بود. . .

«تجربه»، نوشتۀ «امير نادري»


گاهي بعضي حکايات است که انگار بايستي که آنها را از اول اولش گفت. يکي از آن همه، مثلا همين داستان «آقاي چوخ بخت يوخ» به روايت «طيفور بطائي» از انتشارات «انديشه» در شهر گوتنبرگ سوئد.
 
ماجراهاي «آقاي چوخ بخت يوخ» شرح گم‌شدگي، استحاله يافتن و بحران هويت خانواده‌اي است که از ايران اسلامي شده به پناهندگي به  اروپا مي‌آيند. روايتي گرچه به طنز، ولي سخت تلخ و گزنده که
چه بسا به نوعي حديث نفس بعضي از ما و يا شايد کساني از دور و بري‌هاي ما هم مي‌تواند باشد.

                                       ماجراهاي «آقاي چوخ بخت يوخ» را در اينجا بشنويد!


يک سال، شب کريسمس بچه‌ها را غافلگير کردم. راستش از کاج‌هايي که با چراغ‌هاي کوچک و رنگارنگ پشت پنجره مردم مي‌ديدم، خوشم آمده بود. يک مقدار حسرتي شده بودم. تازه مي‌فهميدم بچه‌ها چه مي‌کشند.
هر چه فکر کردم ديدم هيچ خطري نياکان باستاني و افتخارات ملي مرا تهديد نمي‌کند. ديدم يک کاج، کوچکتر از آن است که تاريخ و تمدن مرا زير سوال ببرد. حتي فکر کردم آحاد نياکان باستاني هم اگر الان در لندن بودند، چه بسا کاجي روشن مي‌کردند. نادر شاه جواهراتي را که از هند آورده بود به آن مي‌آويخت و عادل‌شاه، بيضه‌هاي بريدۀ آقامحمدخان را. . .

                               «شبي که من کاج شدم» نوشتۀ «هادي خرسندي»


«. . .خيال مي‌کردم مي‌خواهد جاي خلوتي پيدا کند و پول را درآورد به من بدهد. خيلي اتفاق افتاده بود که ازم مي‌خواستند صبر کنم تا جاي خلوتي پيدا کنند و آنوقت گوشه کوچه‌اي، توي هشتي خانه‌اي، پيرهن‌شان را بالا مي‌زدند و جلو چشم‌هاي برق افتاده من، اسکناس مچاله‌شده را از توي ساقه جوراب يا ليفۀ تنکه‌شان بيرون مي‌آوردند و به من مي‌دادند. اما کور خوانده بودم. پدرسگ خامم مي‌کرد. حقه‌اش بود. مي‌خواست ميان مردم آبرو ريزي راه نيندازم.»

                              داستان کوتاه «اين برف، اين برف لعنتي» نوشتۀ «جمال ميرصادقی»


«دانه‌هاي گندم مي‌رسيد و رنگ سبز خوشه‌ها به زردي مي‌گرائيد. باد آرامي که مي‌وزيد با مزرعۀ گندم بازي‌مي‌کرد. ساقه‌هاي کم‌توان خم مي‌شدند و خوشه‌ها نجوا کنان سر توي هم فرو مي‌بردند.
صبح آغاز مي‌شد. خورشيد افق را رنگ مي‌زد و نرم‌نرمک که صبحگاهي را از هم مي‌دريد و خانه‌هاي گلي شکل مي‌گرفت. شريفه، از هر روز ديرتر بيدار شده بود. تمام شب را با درد و ناراحتي بسر آورده و حالا که آفتاب سر مي‌زد، تازه تنور را آتش انداخته بود. چند لحظه بوي نان تازۀ خانگي تو هوا پخش شد. . . »

                                      داستان کوتاه «در تاريکي» نوشتۀ «احمد محمود»


«. . . «آ» بعد هم «ب». نقطۀ «ب» را که گذاشتم، ضربۀ چوب آمد توي سرم. يعني اشتباه نوشته بودم؟ کلمۀ «آب» را؟ نه، اشتباه نبود. با آن‌همه شور و شوق آموختن، «آب»، «بابا» و چند کلمۀ ديگر را پيش از مدرسه ياد گرفته بودم. پس چرا چوب مي‌خوردم؟ اين راه و رسم مدرسه است که روز اول، کلمۀ اول،بزنند توي سرت؟
نمي‌دانم آن‌روز، روز چندم مهر بود هر روزي بود، براي من روز اول مدرسه بود. . .»

                             برگرفته‌هايي از کتاب «کودکي نيمه‌تمام» نوشتۀ «کيومرث پوراحمد»



«. . . ـ جونم واستون بگه، بابام با اين‌دفعه، دو شبه که تو زندگي‌ش «صبح پادشاهي» رو مي‌بينه! مقصودم اينه که رسما تو حجله عروسي مي‌ره. اما دفعه سوم‌شه که زن مي‌گيره. يعني معصومه، زن سوم بابامه! خدا سايه‌اش رو از سر ما کم نکنه، خيال نمي‌کنم حالا حالاها بابام خودشو از تک و تا بندازه. . .»

              «شب عروسي بابام» نوشتۀ «عباس پهلوان»
 


«. . . خدا پدر و مادر همۀ معلم‌هاي رياضي را، از دم بيامرزد. اگر از دار و دنيا رفته‌اند، الهي نور به قبرشان ببارد و اگر زنده هستند و هنوز نفس مي‌کشند، خداوند عمر و عزت‌شان را زياد کند. هرچه با زبان خوش، با مهرباني و نصحيت و ملايمت، با توپ و تشر، توگوشي، پس‌گردني، شلاق و خط‌کش خواستند سر مرا توي حساب و کتاب دربياورند، نشد که نشد. حساب و هندسه تو کلۀ من نرفت که نرفت.

                «تسبيح»، نوشتۀ «هوشنگ مرادي کرماني»
 


« عيد يعني زندگي. . . »

«. . . اينجا عيد هم گران است، هم ناياب است. جنس‌ش هم مرغوب نيست. نه طعم دارد، نه رنگ و نه بوي سر پل تجريش را مي‌دهد. يادم باشد اين بار که به خانه آمدم، مقداري عيد بياورم. براي زندگي لازم است. عيد يعني زندگي. . .»

                          در اينجا بشنويد!
 


« آمریکار »

بهترين تفريح، کار کردن است. بهترين ورزش، کار کردن است. بهترين لحظات زندگي، لحظات کار کردن است. اصلا بهترين کار، همان کار کردن است. . .

از بيکاري مي‌ترسيد؟ کاري ندارد، کار کنيد. از تنهايي متنفريد؟ باز هم کار کنيد. شب‌ها تا دير وقت کار کنيد. از آينده مطمئن نيستيد؟ تا ابد کار کنيد. از فکر کردن به زندگي‌تان مي‌ترسيد؟ خب، فکر نکنيد. به جايش کار کنيد. هر مشکلي داريد، راهش همين است: هفت روز هفته را از صبح تا شب، و گاهي از شب تا صبح کار کنيد. . .

زندگي زيباست، اگر هم نيست، مهم نيست. چون شما به‌هرحال براي زندگي کردن وقت نداريد. شما کارهاي خيلي مهم‌تري داريد. شما کار مي‌کنيد. . .

در اينجا بشنويد!


« حکايت آن مرد ديوانه! »

« . . . مرد ديوانه‌اي را مي شناسم که در گوشۀ چشم من جا دارد. هر روز که چشم‌هايم را باز مي‌کنم در نگاه من است، و هر شب که چشم‌هايم را مي‌بندم به من مي‌گويد که مدت‌هاست که مي‌خواهد با من صحبت کند، ولي فقط حرفي ندارد. . . »

در اينجا بشنويد!


« ديگر بچه‌ها را نمي‌دانم. . . »

«ديگر بچه‌ها را نمي‌دانم. ولي من حالا چند سالي است که به ياد مادر، گل سرخي را کنار کاسۀ ماهي‌هاي سرخ مي‌گذارم و وقتي سال تحويل مي‌شود گل را مي‌بوسم. و عجيب است که بوي مادر مي‌دهد. . . »

                              در اينجا بشنويد!


« شوکولات »

گفت: دوست‌يم؟
گفتم: دوستِ دوست.
گفت: تا کجا؟
گفتم: دوستي که «تا» نداره.

در اينجا بشنويد!

* * *


 | حکایت‌خانه | ترانه‌ها و خاطره‌ها | روايت حکايت مکتوب | جُنگ صدا | تماس |