![]() |
|||||||
|
|
با ياد «سوسن» در سالهايي که يادم نيست.
گفتهاند
نامش «مهناز» بود، که نبوده
است. و نوشتهاند
که «شمس المولک حميدي» است، که نيست.
اسم و فاميل واقعياش
«گلاندام طاهرخواني» بود. ما همه اما او را به نام هنريش «سوسن»
شناخته و ميشناسيم.
اولين باري که «سوسن» را ديدم، همان سالي بود که بانک صادرات آن روزها، يک فرسخ اسکناس پنج توماني جايزه ميداد! به مصداق ضربالمثل «کور کور را پيدا ميکند و آب، چاه را» قرعۀ برنده به نام دارندۀ حساب پساندازي در ولايت ما افتاد که از قضا نام فاميليش هم «آب آب» بود و از متمولين و نان و آبدارهاي شهر ما. يعني آن يک فرسخ اسکناس پنج توماني را هم اگر به او نميدادند، باز چيزي کم نداشت. باري، براي اينکه مراسم اهداي اين جايزه را سنگ تمامي بگذارند از «سوسن» محبوبترين خوانندۀ کوچه و بازار هم دعوت کرده بودند که بيايد. تعدادي بليط ورودي به مراسم را هم از طرف شعبات بانک صادرات بين دارندگان حساب و همان مردم کوچه و بازار که به رويا و آرزومندي برنده شدن پنج فرسنگ اسکناس پنج توماني، به نام خودشان و اعضاي خانوادهاشان در آنجا حساب باز کرده بودند، تقسيم شده بود.
مراسم در محل استاديوم ورزشي بزرگ
شهر و در زمين چمن فوتبال آنجا
برگزار ميشد. عصر روز جمعهاي بود
گويا. سه تايي از آن بليطها که
گفتم هم نصيب ما شده بود. پس به
اتفاق پدر و به همراهي مادر رفتيم.
مراسم برگزار شد و درست آنجايي که حوصلۀ مردم به مو رسيده بود و ميرفت که بيطاقت و کلافه شوند، «سوسن» آمد. ريز نقش و محجوب و صميمي، پوشيده در لباسي بلند و ساده. جمعيت حاضر در استاديوم تکاني خورد و داغ و حسرت برنده نشدن گويا فراموش شد. «بخواي نخواي همينه کار زندگي . . .»
سيگار هما بيضي تازه روشن شدهاي
لاي انگشتان دست پدر با لبخندهاي
بر گوشۀ لب، و نگاه راه کشيده و
مهربان مادر همراه با غمي که در صدا
و خواندن «سوسن» بود، تصويريست که
هنور با من است. خاطرهاي به يادمان
آن شب توزيع جايزۀ يک فرسخ اسکناس
پنج توماني بانک صادرات در استاديوم
ورزشي شهر اهواز.
تا بستي تو بار سفر از خونۀ مو
«سوسن» با ما بود. اولين بار در
هيئت صفحهاي چهل و سه دور به خانه
آمد. سالش يادم نيست. پدر تازه يک
گرام تپاز خريده بود. بيشتر صداي
«پوران» بود و «پروين» که مادر دوست
ميداشت. بعدها «سوسن» شد همسفر هميشۀ ما در همۀ راههايي که ميشد در آن اتوبوس راند. فرقي نميکرد. «تيبيتي» و «لوانتور» که جاي خود، تو حتي اگر با اتوبوسهاي سوپر دولوکس «ايرانپيما» که وسط راه به مسافرين «پپسي» و «پتيبور» ميداد و کولر و تلويزيون داشت هم سفر ميکردي، حالا از هر جا به هر جا که ميخواست باشد، «سوسن» هم با تو بود.
اگر از اهواز ميآمدي و با سرويس
شبرو ميرفتي اما، تا سر شب و آخر
پيچ «پلدختر» شايد به اعتبار آنتن
راديوي اتوبوس، ميتوانستي صدا و
زمزمههاي «عبدالحليم حافظ» و «فريد
الاطرش » را هم در اوج و حضيضي
دلانگيز بشنوي. ولي «تنگه ملاوي» و
«خرم آباد» را که پشت سر ميگذاشتي
ديگر فقط «سوسن» بود که ميخواند و
بس.
و حالا ديگر همه از «سوسن» ميگويند. همۀ آن سالها را که يادتان هست. صدايش به سينما کشيده ميشود. «ناش ناش نيناش ناش، کلاه مخملي رو باش» شعرش را «تورج نگهبان» گفته و آهنگش را «اسفنديار منفردزاده» ساخته. مخصوص، و براي فيلم «قيصر». به تعبيري اولين ترانۀ متن در تاريخ سينماي ايران. از اين به بعد است که بساط آواز خواني و رقصيدن زن نقش اول فيلمهاي فارسي جمع ميشود و به جاي آن صداي خوانندهاي را در اجراي کامل ترانهاي، بر روي صحنههايي از فيلم ميشنويم. [ + ]
«اسفنديار منفرد زاده» در اوج شهرت
و ابتکار، در زماني که همه در پياش
ميدوند تا شايد آهنگي بر فيلم و
ترانه و صدايشان نثار کند، همراه با
«فرهاد شيباني» شعر و آهنگ ترانهاي
به نام «شبهاي تهران» را ميسازند.
و اما «سوسن» فقط نميخواند. بازي هم ميکند. در صحنهاي از فيلم خوب و خوش ساخت «پنجره» از «جلال مقدم»، با بازي «بهروز وثوقي» و «گوگوش».
ويلايي است و محفلي شبانه از پول و
پلهدارها و جماعت بيدرد. از آن
تيپ مجالسي که حضرات، ميز و صندلي و
کوکتل و شامپاين و خاويار را
ميگذارند کنار و چهار زانو روي
زمين به مخدهها تکيه ميدهند و عرق
اتحاديه را چتولي ميخورند. «سوسن»
را هم گفتهاند بيايد. آمده و او هم
روي زمين در همان پوشش بلندش زانو
خمانده و بدون ميکروفون و بلندگو،
با لبخندهاي نمکين بر لب و نگاهي
معنيدار در چشم، ترانهاي از
خواندههايش را زمزمه مي کند. حس
«مردمي» بودن! به حضرات شکم گنده و
عليامخدرات عطر و پودر زدهشان دست
ميدهد. «سوسن» را در تلويزيون هم ميبينيم. عيد سالي که باز يادم نيست، و در سريال سيزده قسمتي «کاف شو» کاري ديدني از «پرويز صياد» در نقد و انتقادي طنز گونه از کارکرد سازمان صدا و سيما و اشاراتي به مافياي روابط و بند و بستهاي حاکم در آنجا.
قرار
است که مثلا «پرويز صياد» براي
تلويزيون ملي ايران شويي نوروزي
درست کند. لازم است که بنا به عرف و
سنت شوهايي از ايندست، حتما
خوانندهاي هم در آن باشد. «سوسن» خود بيآنکه ادعاي بازيگري داشته باشد، نقش اول فيلمي را نيز بازي ميکند. فيلمي که سناريوي آن را «عباس پهلوان» سردبير مجلۀ «فردوسي» مينويسد.
دختري بر اثر يک آتش سوزي
بيخانمان ميشود و به وسيلۀ رانندۀ
کاميوني به تهران ميآيد. دختر صداي
خوبي دارد و اين استعداد را در او
يک استاد بازنشسته و کناره گير
موسيقي کشف ميکند و تعليمش ميدهد.
او به زودي در رديف محبوبترين
خوانندگان روز در ميآيد.
نام فيلم «فرياد» بود. صحنهاي که
پيرمرد با خرقهاي بر دوش و کاسۀ
صيقل خوردۀ تاري در بغل و گرهي در
پيشاني و صدا، به تعليم دخترک
مينواخت و ميخواند اما، صدايي از
جايي برنميخاست و کسي در جايش تکان
نميخورد. تنها حرکت، لرزش انگشتان
بلند «استاد» بود بر بند بند سيمها
ي تار، و صدا فقط صداي خسته و
زنگدار «اکبر مشکين» بود که مي
خواند:
مي بخور! منبر بسوزان! مردم آزاري مکن سالش را باز دقيقا به خاطر ندارم. همان سالي بود که «سيد احمد جنتي» حاکم شرع دادگاههاي انقلاب اسلامي خوزستان بود و در يکي از اتاقهاي مدرسۀ تعطيل شدهاي واقع در «کمپلو»ي اهواز به فتوا و صدور احکام مينشست. بقيۀ اتاقها که زماني کلاس درس بودند هم مثلا سلولهاي دستجمعي و موقت. با تخته سياهي هنوز بر ديوار و پنجرههاي نرده کشيدهاي که به حياط باز ميشد و آن سوي حياط و روبروي پنجرۀ تمام اتاقها، نزديک به ديواري که شتک خون روي آن خشکيده بود، سه درخت بلند نخل. انگار که از اول براي بستن محکومين به آن و به تبر بستن آنان کاشته بودندشان. من در يکي از اين کلاسها ـ روبروترين اتاق رو به نخل و ديوار ـ هفتهاي را همراه با جمعي که در نوع محکوميتشان هيچ سنخيتي با هم نداشتند، در انتظار حکم شيخ «احمد آقاي جنتي» سر کردم و آن روزگار را از سر گذراندم. آنجا که سکوت سنگين شبهايش فقط به رعشۀ مسلسل و سکتۀ تکتيرهاي سربي خلاص ميشکست و روزهايش رنگ خون و بوي خرما داشت، در جمع هشت نفري ما يکي هم بود که مسئول اول شاخۀ سازماني سياسي در آن شهر بود. از آن درس خواندههاي در فرنگ که عشق خدمت به خلق و انقلاب به ايران کشانده بودش. سابقۀ همه چيز و هر کس و مباحث مربوط به سياست و اقتصاد و اجتماع را ميدانست. ولي همه از روي کتاب و نوشتههايي که خوانده بود. ميانسال بود. از نوجواني براي درس و مشق به اروپا رفته بود و چون انگ کنفدراسيون داشت، ديگر نتوانسته بود به ايران برگردد.
از صحبتهايش ميشد فهميد که خيلي
جاها رفته و سفر کرده. بيشتر
کشورهاي اروپايي را، و آمريکا هم.
با وجودي که سالهاي سال در آنجاها
زندگي کرده و درس خوانده بود، فارسي
را سليس و روان صحبت ميکرد. در يک
کلام نمونهاي کامل از فردي سياسي و
منطبق با معيارهايي که ما براي چنين
افرادي قائل بوديم. جدي، عميق، و
دور از ابتذال. چه در کلام و چه در
رفتار. آنچه که از او در نظر من
عجيب جلوه ميکرد و با اين مجموعه
جور درنميآمد، همان گهگاه و به
زمزمه ترانه خواندن او بود.
صداي گرم و گيرايي داشت. آنچه که در
آن زمان براي من فهميدني نبود، اين
بود که مگر ميشود درس و کتاب
خواندههاي خارج از کشور که «مخ
سياسي» هم دارند، «سوسن» را بشناسند
و حتي ترانههايشان را هم بلد
باشند؟ مگر يکي مثل او که از
سالهاي نوجواني در فرنگ بوده و درس
خوانده و حالا هم به جرم «سياسي»
زنداني است، از «سوسن» ميخواند؟
راستش من همان موقع هم که فکر کردم، نفهميدم «عيب» اين کار کجاست. حالا البته ميدانم که اصلا عيبي نبوده و تو وقتي «مردم» را دوست داري و بخصوص مردم کوچه و بازار را، طبيعي است که خوانندهشان را هم بايد بشناسي و به فرهنگ و سليقهشان آشنا باشي. و «سوسن» خوانندۀ مردم بود. مردم کوچه و بازار. و از همين مردم، چند تايي هم در همان اتاق بودند و همبندي ما، و در آن همه دقيقههاي تمام نشدني انتظار و دغدغه، چه آرامشي مييافتند در پس ترنم صداي گرم اين رفيقي که از «سوسن» مي خواند.
نمونهاش شبي بود که سرفههاي «ژ ـ
ث» برداران تا صبح مستمر شد و عطسۀ
تکتيرهاي خلاص، که تمامي نداشت و
انگار نميخواست که خلاص شود. آنشب
را کسي نخوابيد. يعني نميشد که
خوابيد.
تازه تاريکي توي اتاق را پر کرده
بود که آن صدا ـ صدايي که همه
منتظرش بودند ـ از گوشهاي برخاست.
گرم و روانتر از هميشه و با
نرمهاي از غم در ترنم خود. اين بار
ترانۀ «مخروبه» از «سوسن» را
ميخواند.
زمزمۀ گرم آن رفيق همبند در آن شب،
بند و گرفتگي را از دل و چشم همه
برداشت. پيچيده در پردههاي تاريکي
اتاق و خلوت خود، عقدههاي دل باز
شد. من هم گريه کردم!
و حالا از آدمهاي آن روز هر کدام جايي افتاده است. يکي مثل من به غربت فرنگ و در اينجاي پرت افتادگي. يکي هم مثل آن همبندي غريب ما که از فرنگ آمده بود و از «سوسن» ميخواند، آنجا پاي ديوار و زير يکي از آن درختهاي بلند نخل. بختيارترين اين آدمها اما شايد «سيد احمد آقاي جنتي» باشد که از مسند «حاکم شرع» اهواز بودن، بر تخت رئيس «شوراي نگهبان» شدن در پايتخت افتاد، و تيره بختترينشان «سوسن»، که از سرير شهرت و محبوبيتي که داشت، به ته گاراژي در لسآنجلس سريد.
خاطرهها اما در جاي خود مانده و به
قوت باقي است. صداي «سوسن» هم. * * *
صداي «سوسن» را در به ياد
ماندنيترين ترانههايش بشنويد! * * *
نمیدونی آخه مُردم
* * *
«نميشه» * * *
«سفر»
«دوستت دارم» * * *
لینکهای مرتبط با مطلب در این سایت:
* * *
|
|
|||||
|
|
|||||||