اشعار مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی)، بهویژه غزلیات او در «دیوان شمس»،
از جمله سرودههایی است که بیش از هر شاعر و ترانهسرای دیگری دستمایۀ
آهنگسازان و خوانندگان در حوزۀ موسیقی سنتی ایران بوده است. چه بسا از یک
غزل او، چندین اجرای متفاوت را با صدای خوانندگان مختلف شنیده باشید.
غزلیات شمس، در خوانش روان و در ذات خود آهنگین است. عامۀ مردم گزیدههایی از
آن را در اجرا بهشکل تصنیف و آواز در برنامههای وزینی چون «گلهای جاودان»
شنیده بودند.
سال 1351 به ابتکار «احمدرضا احمدی» در «کانون پرورش فکری
کودکان و نوجوانان»، چند غزل برگزیدهتر با دکلمه و صدای «احمد شاملو» همراه
با موسیقی «فریدون شهبازیان» ضبط و در یک صفحۀ گرامافون منتشر شد. و این
اولین بار بود که «شمس مولانا» از اندرون صفحات «دیوان کبیر» بیرون آمده و در
دسترس و مورد استقبال عام قرار میگرفت.
بیست و دو سالی بعد در سال 1373، یکبار دیگر «احمد شاملو» چند غزل دیگر از
مولوی را ـ و اینبار با موسیقی «فرهاد فخرالدینی» توسط موسسۀ فرهنگی «ماهور»
ـ دکلمه و به شکل سیدی منتشر کرد.
آخرین غزل سرودۀ «مولانا» (رو سر بنه به بالین) یکی از این چند غزل زیبا و
شنیدنی این مجموعه بود. این غزل اما پانزده سالی پیش از آن [سال 1358]، با
صدای «شهرام ناظری» در اجرایی زنده همراه با «گروه شمس» خوانده و بهگوش
علاقمندان موسیقی و مولانا آشنا بود.
این کنسرت که سرپرستی و رهبری آن را کیخسرو پورناظری (علی ناظری آنسالها)
عهدهدار بود با همان کیفیت ضبط غیر استودیویی (زنده یا سر صحنه)، به نام «صدای سخن
عشق» به بازار آمد و تا امروز در موسیقی مقامی و عرفانی ایران، اثری ماندگار
و خاطرهانگیز است.
آواز «رو سر بنه به بالین» اوج بلند مجموعهای بود که در این کار ارائه
میشد. این آواز را «سید خلیل عالینژآد» با نوای تنبور خود همراهی میکرد و
صدای «شهرام ناظری» در این اجرای زنده، خوشتر از همیشه آن کلام و نوا را بر
هم مینشاند.
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کُن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مُبتلا کُن
ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی بُرو جفا کُن
از من گریز! تا تو هم در بلا نیفتی
بُگزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ بلا کُن
ماییم و آبِ دیده در کُنجِ غم خزیده
بر آبِ دیدۀ ما صد جای آسیا کُن
خیره کُشیست، ما را، دارد دلی چو خارا
بُکشد کسش نگوید: «تدبیرِ خونبها کُن»
بر شاهِ خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق، تو صبر کُن، وفا کُن
دردیست غیرِ مُردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کُن
در خواب، دوش، پیری در کویِ عشق دیدم
با دست اشارتم کرد کز عزم سوی ما کُن
گر اژدهاست بر رَه، عشق است چون زُمرد
از برق این زُمرد، هین، دفعِ اژدها کُن
غزل شمارۀ 745 از کتاب: «غزلیات شمس تبریز»، مقدمه، گزینش و تفسیر:
محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، تهران جلد
دوم، صفحۀ 1021
* * *
افلاکی، در «مناقبالعارفین»، در باب این غزل که آخرین سرودۀ
مولاناست گوید: «و گویند: حضرت سلطان ولد [در مرض فوتِ مولانا] از خدمتِ
بیحد و ذلت بسیار و بیخوابی به غایت ضعیف شده بود، دایم نعرهها میزد و
جامهها را پاره میکرد و نوحهها مینمود و اصلا نمیغنود. همان شب، حضرت
مولانا فرمود که: «بهاءالدین! من خوشم، برو سری بنه (=استراحتی بکُن) و قدری
بیاسا.» چون حضرتِ وَلد سر نهاد (=تسلیم امر شد) و روانه شد این غزل را فرمود
و حضرت «چلبی حُسامالدین» مینوشت و اشکهای خونین میریخت. شعر: رو سر بنه
به بالین . . . الی آخره. و غزل آخرین که فرمودند این است.»
دکتر شفیعی کدکنی، در مقدمهاش بر دیوان غزلیات شمس تبریز،
همین نقل از «افلاکی» را سادهتر و با قلمی روان روایت کرده است:
«مولانا هنگام غروب آفتاب به روز یکشنبه پنجم جمادیالاخر از سال
ششصد و هفتاد و دو [26 آذر ماه از سال 652 خورشیدی، برابر با 17 دسامبر 1273
میلادی] زندگی را بدورد گفت.
در آخرین لحظههای زندگیش، پسرش بهاءالدین وَلد سخت بیتابی میکرد
و از فرط بیخوابی و خستگی روزها و روزها در رنج بود. مولانا از او خواست تا
اندکی بیاساید و او پس از ادای احترام روانه شد. مولانا این غزل را آغاز کرد
و حُسامالدین اشک میریخت و مینوشت. رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ـ
ترک من خراب شبگرد مبتلا کُن . . .»
برگرفته از مقدمۀ کتاب: «غزلیات شمس تبریز»، مقدمه، گزینش و تفسیر:
محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، تهران جلد
اول، ص. 34-33